آدم‌ها شبیه به یک سیستم جرم-فنر-ترمز اند. به طور مستقیم درگیرشان بشوی، درگیرت می‌شوند. شادی کنی، شادی می‌کنند و بعد آرام آرام می‌ایستند. همه چیز به نسبت جرم و فنر و ترمز به هم بستگی دارد.

آدم‌ها شبیه به یک سیستم سلف-خازن-مقاومت‌اند. با ایشان بخندی، می‌خندند. از خنده باز ایستی، دقایقی بعد، ساعتی بعد، روزی بعد، نشد ماه‌ای پس دیگر نمی‌خندند.

آدم‌ها شبیه به یک سیستم دینامیکی‌ی میرا هستند. خیلی‌ها ضریب میرایی‌شان بزرگ‌تر از یک است. تحویل‌شان بگیری، اندکی تحویل‌ات می‌گیرند ولی انرژی‌ای را که برای‌شان می‌گذاری پس نمی‌دهند. بعضی‌های دیگر هم ضریب میرایی بین یک و صفر دارند. لبخند بزنی، لبخند می‌زنند و نمی‌زنند و می‌زنند و نمی‌زنند و نمی‌زنند و نمی‌زنند (معلوم است که دراماتیزه شده است این بخش دیگر، نه؟! ماجرا ربط مستقیمی به انرژی ندارد در واقع).

تعداد آدم‌هایی که اگر سراغ‌ای ازشان نگیری، سراغ‌ات را بگیرند انگشت‌شمارند. این‌ها را باید دوست داشت و دست‌شان را بوسید (البته جز صاحب‌خانه‌ات فعلی‌ات و یکی دو قماش دیگر!). این‌ها را می‌گذاریم به کنار. اما تعداد آدم‌هایی که سراغ‌شان را می‌گیری و سراغ‌ات را یک ماه بعد نمی‌گیرند چه زیادند! در مقابل این افراد دو کار می‌شود کرد:

۱) ول‌شان کرد، فیلترشان کرد، انداخت‌شان دور از دایره‌ی دوستی‌ها و آشنایی‌ها.
۲) آن‌ها را به دید دیگری نگاه کرد. به قول بابایی، این‌ها دوستی‌های fun هستند (بگذار ترجمه‌اش کنم به سرخوشانه). لذت‌اش را می‌بریم در لحظه، آنک که کارمان تمام شد می‌رویم سراغ جای بعدی‌ای که fun داشته باشد.

این شماره‌ی (۲) یعنی این‌که می‌روی به پارتی‌ای، دختر خوش‌گل‌ای یا پسر خوش‌تیپ‌ای آن‌جا دیدی با او می‌رقصی، لذت‌اش را که بردی، موقع برگشت به خانه همین‌طوری آدم‌ها دور هم جمع می‌شوند و با هم به انار محمد سر می‌زنند و فردای‌اش در بوفه کنار فلانی و بهمانی می‌نشینی و چرت و پرت می‌گویی و شب یادت نمی‌آید که دی‌شب با کدام دختر رقصیده بودی (البته اگر دختر باشی به دلایل تکاملی به یاد می‌آوری که با کدام پسر رقصیده بودی؛ بگذریم!) و هم‌چنین بهمان و فلان که بودند و غیره و ذلک!
شماره‌ی (۱) یعنی این‌که به پارتی‌ای نمی‌روی مگر این‌که صاحب مهمانی از دوستان عزیز و صمیم‌ات باشد، با دختری نمی‌رقصی مگر دوست‌های عزیز هم باشید، در بوفه با کس‌ای نمی‌نشینی مگر از کمالات ذهنی و گفتاری‌ی او پیش‌تر اطمینان حاصل کرده باشی و در ضمن آب انار هم نمی‌خوری به دلایل مشخص!

قصد تاریخ‌نگاری‌ی ذهنی ندارم، اما محض نمونه بگویم که سه سال پیش سفت و سخت مخالف (۲) بودم. یعنی باور نداشتم رابطه‌ای می‌بایست تنها سرخوشانه -به معنایی که مثال آوردم- باشد و نه بیش‌تر. البته موافق شدید (۱) نبودم در عمل. چون خیلی‌ها بودند که دورشان خط نمی‌کشیدم ولی رابطه‌ی سرخوشانه‌ای هم با هم نداشتیم. شاید بتوان گفت در رابطه‌ای برزخی با ایشان بودم. تلاش می‌کردم آن‌ها را به دوستان‌ای مورد اطمینان، قوی و عمیق‌ای برای خودم تبدیل کنم و البته در بسیاری موارد نتوانستم. البته فراموش نشود که قصد من عمق‌بخشیدن به آدم‌ها (حداقل اکثر آن‌ها) نبود. اما امید داشتم وجه‌ای از وجوه‌شان را پیدا کنم که عمیق و دوست‌داشتنی باشد. نشد، حداقل دوستان‌ای وفادار باشند.
نتیجه‌ی این فعالیت احتمالا در مواردی نتیجه داده است؛ اما نه بسیار زیاد و مکرر. تاسف می‌خورم؟ نه به طور کلی!

حال یک سری خاطره‌ی کوتاه و مینیمال و نه بی‌ربط:

الف) به او تلفن می‌زنی، دوباره دعوت‌اش می‌کنی برای قراری، می‌گوید می‌آید و نمی‌آید، تلفنی او را برای آخر هفته دعوت می‌کنی منزل‌تان، ای-میل می‌زنی و تاکید می‌کنی، نه می‌آید و نه خبر می‌دهد که نمی‌آید، بعد دوباره تلفن می‌زنی خداحافظی کنی، به سختی موبایل‌اش را می‌گیری، صحبت می‌کنی، بعد قطع می‌شود و او دیگر زنگ نمی‌زند و نمی‌زند و نمی‌زند! البته مشخص است (یا برای سلامت روحی‌مان به‌تر است این‌گونه تصور کنیم) که در این واقعه غرض بدی نبوده است، فقط دوست‌ای به طور مکرر چندین و چند اشتباه پشت سر هم کرده است. نتیجه چیست؟ به این فکر می‌کنی که آیا همیشه به اشتباه فکر نمی‌کرده‌ای که او دوست‌ات است در حالی که نیست؟ حال چهار سال هم‌دانش‌گاهی‌بودن و سابقه‌ی دوستی‌ی شش ساله و چندین و چند بار پیتزاخوردن و صحبت‌کردن و در جلسات مشترک شرکت‌کردن و در ضمن در مهمانی‌های قبلی‌ات حضور یافتن که او را الزاما دوست‌ات نمی‌کند. شاید تصور او از تو همان برداشت شماره‌ی (۲) بالایی بوده باشد. نمی‌دانی. اما فعلا احتیاط می‌کنی و او را آرام آرام از گروه (۱) می‌کشانی به سمت گروه (۲). اگر دفعه‌ی بعد دیدی‌اش، خب، اگر شد سرخوشانه از وجودش لذت می‌بری و اگر نشد، دیگر اعصاب‌ات را برای‌اش خراب نمی‌کنی.

ب) گروهی هستند که در مجموع که نگاه کنی سودشان برای‌ات کم‌تر از ضررشان است. البته این گروه یک مجموعه‌ی کاملا منظم و در ارتباط تنگاتنگ نیستند. رابطه‌ای اجتماعی (مثلا هم‌دانش‌گاهی‌بودن) و یا بیولوژیکی (مثلا دارای استخوان لگن این‌شکلی (و نه آن شکلی)) با هم دارند. الزاما همه‌شان با هم دوست هم نیستند. نه، مطمئنا این‌طور نیست. در واقع بخش بزرگی از مشکل هم همین است.

پ) از این‌که پشت سرم چیزی بگویند بدم می‌آید. مخصوصا اگر به ناحق بد بگویند. گمان‌ام بیش‌تر آدم‌ها این‌گونه‌اند. البته تحمل افراد در این مورد کم و زیاد دارد. وحشت‌ناک‌تر هم این‌که کس‌ای چیزی بگوید که انتظارش را نداشته باشی. آها! خلاصه بکنم: آدم‌های زیادی نیستند که ازشان بدم بیاید جوری که حاضر باشم راه‌ام را کج کنم و نبینم‌شان. اما از میان همین اندک موارد، کمینه یکی‌شان دقیقا و تنها به همین دلیل به این مقام نایل شده است. شگفت این‌که یکی از دوستان‌ام هم به تازگی دچار همین خبط شده است و من مانده‌ام چه کنم با گفته‌اش و حدِ قلیل شعور پشت گفته‌اش!

Advertisements

40 نظر برای “

  1. مشکل امثال ما اینجاست که به جای علوم انسانی ، مهندسی خوانده ایم.
    آدم جماعت دسته بندی بر نمی دارد سولوژن جان ، هر آدم یونیک است و دستهء خودش را دارد . حالا اگر ما برای راحتی خودمان سعی داریم دستهء (1) و (2) مشخّص کنیم ، آنها تقصیری ندارند.
    شاید هم دارم زیاده اغراق می کنم.

  2. از این دسته ء دومی ها هم یک زیر دسته هست که واقعا دوستش داری ولی همینقدر که گفتی احمق است ، البته دوستت هم دارد ولی آنقدر خودش برای خودش مهم است که هر وقت دلش بخاهد جواب نمیدهد ، دوباره زنگ میزنی ، ایمیل میزنی و ….
    به درک واصلش میکنی ، بعد از مدتی زنگ که میزند دلت برایش قیژ قاژ می رود یکی میزنی تو سرخودت یکی تو سر زندگی!

  3. چه کسانی خاطر عالی جناب را مکدر کرده‏اند؟ باشد که شعله‏های سوزان خشم مقدس ایشان را در بر گیرد و همانا روی برگرفتن سولوژنوس از خلق، بزرگ‏ترین عذاب است مر ایشان را.
    —–
    به طور کلی با شماره (2) موافق‌َم. هر چند بعضی‌ها را دوست داری جزو رفقای نزدیک‌ات باشند، ولی خوب، نمی‌شود. و با این که ممکن است متهم بشویم به دید ابزاری، اما نگاه داشتن آدم‌ها، به‌تر از چال کردن‌شان است. بسیاری را باید در آب نمک -همان fun و این جور روابط- نگاه داشت تا شاید زمانی فرصت‌ای دست دهد که به سطح به‌تری بروید. و البته، حکیم می‌گوید که fun is fun.

  4. به قول یارو گفتنی: زدی تو خال رفیق! مقوله ای رو مطرح كردی كه مدتهاست روی مخ من داره یورتمه میره. من تحمل حرف شنیدن و مورد سوء استفاده قرار گرفتن رو ندارم، چندان هم با fun رابطه ای ندارم كه بخوام به قول خوت با افراد گروه 2 مثل خودشون باشم. از طرفی اگه بخوای دنبال آدمای گروه 1 یا همون رفیق درست ودرمون بگردی؛ عمرمون رو تلف كردیم. نتیجه اش تنها موندنه. رفیقی كه بشه بهش گفت رفیق توی قرن بیست و یكم وجود نداره.
    به هر حال تنهایی بهتره؛ به گمانم. هر چی باشه هر چیزی یه قیمتی داره.

  5. موافق دست‌بندی آدم‌ها راستش نیستم، گرچه اگر من را می‌خواستی دسته‌بندی کنی دسته ۲ هم احتمالا به زور می‌شدم، نظرم پس آن‌قدرها هم بی‌غرض شاید نیست! 😉
    اما دوستی‌های عمیق از نظر من روی پای خودشان می‌ایستند، نیاز به یادآوری و confirm و reconfirm کردن هر روزه ندارند. توقع و تکلف هم درشان آن قدر نیست، چون اعتماد هست.
    این را هم ببین:

  6. آهای! لینکی که گذاشته بودم غیب شد! پس این بار گذاشتمش زیر اسمم.

    ضمنا از فرصت استفاده می‌کنم و بخش نامشخصی از پست قبلی را تکذیب می‌کنم!

  7. نمیشه رفتار آدم ها رو بهمین راحنی طبقه بندی کرد…تازه آدم ها سیال هستند…یه روز دوست داری سر به تن کسی نباشه…فردا عاشقش میشی

  8. بند پ بدنم رو لرزوند. انسانی فقط به خاطر گفتن چند جمله احمقانه که احتمالا هیچ نفعی هم به گوینده اش نمی رسونه باید تنها بشه. چه خسران عظیمی!

  9. خب! دیگران هرچه که بوده را گفته‌اند!
    درباره‌ی دسته‌بندیِ آدم‌ها هم، ممم، هیچ کاری‌ش نمی‌شود کرد و ازش گریزی نیست چون برای کار علمی -یا حتّا فهم ساده‌ی ذهنی، گرچه نمی‌دانم اصلاً این دو تا فرقی با هم دارند یا نه!- ضروری‌ست. امّا اشکال کار این‌جاست که این‌جور دسته‌بندی‌ها در علوم انسانی کمی فاشیستی اند! چون سوژه‌ی بررسی ناسلامتی آدم است و نه فنر یا خازن مثلاً!

  10. دلت پره انگاری! به نظر من آدمها (موحودات بیوشیمیایی/مکانیکی) رو نباید زیاد جدی گرفت.

    راستی، رسیدن به خیر…

  11. آدمها گاهی زیادی عجیب می شوند. خیلی از اوقات به سودهای لحظه ای شان فکر می کنند و بلندمدتها را نادیده می گیرند. برای همین است که مثلا یک روز می بینی صمیمی ترین دوست ات کاری با تو می کند که از دشمنت بعید است!

    گاهی آدمها فکر نمی کنند. برای همین است که خاطر دوستی را مکدر می کنند. گاهی با برنامه ریزی با قصد شخصی فردی را نادیده می گیرند و یا کاری می کنند که دوستی ناراحت می شود.

    خوب به نظرم در مورد طرز برخورد با چنین آدمهایی نخستین چیزی که مطرح می شود و مهم است این است که ضرری که این آدمها به دنیای اطراف تو می زنند چقدر عظیم است؟! و این که به کدام یک از دسته آدمهای بالا تعلق دارند.

    اگر دوستی میانه تو و دوست دیگرت را به هم می زند به نظرم جای دادنش در دسته دو محال است مگر این که خودت برای دوست دومت تبدیل به شخصی شوی که ارزشی برای دوستی تان قایل نیستی.

    فرض کن دوستی داری که بیش از 10 سال با او دوستی و این اواخر متوجه می شوی که او شدیدا به تو حسادت می کند و نسبت به تو عکس العمل نشان می دهد به نحوی که حتی اطرافیانت هم متوجه این موضوع می شوند! به نظر خودت دوست ماندن با این آدم به صلاح توست؟!

    بقیه اش را بعدا می گویم!!!

  12. سولوژن عزیز داغ دلمو تازه كردی. خیلی وقته درگیر این مسائلم و دلم می خواد بتونم آدمهای اطرافم رو دسته بندی كنم. ولی هنوز به نتیجه نرسیدم. احتمالا نمی تونم چون اصلا كار ساده ای نیست این دسته بندی كردن آدمها. راجع به دوستی های واقعی و غیر واقعی و چگونگی تشخیص این دو از هم ازت درخواست همفكری كرده بودم كه خوب می تونم از این پستت یه چیزایی بگیرم.

  13. دوست عزیز
    فکر می کنم شبیه عناوینی که مطرح میشه (مثل از خودتون بگید . بازی شب یلدا و … از چی خوشتون میاد! چرا از ایران میرید؟ و … که بلاگرها در پستی در موردش می نویسند ) این مبحث، بحث روزیه. این روزا بلاگ هایی رو خوندم که مبتلا به این موضوع در عالم حقیقی (جامعه خودمون) هستند . عالم مجازی هم داره از این قضایا! جالبیه موضوع اینجاست که این موضوع غالبا به جنسیت افراد بر نمی گرده. نمی دونم فرهنگیه، سیاسیه و … !!!
    من از مطالبتون خیلی وقته لذت می برم دوست عزیز 😉

  14. منم با نظر سهیل موافقم! كلاً آدم در زندگی نباید پوزخند زدن از نوع تلخ و همینطور شیرینش را به
    » كلیهء اشیاء اعم از آدم و طبیعت و ماشین و افكار» فراموش كند.

  15. من تا مدتها شخصی را وارد مجموعه «دوستان» خود نمیكردم مگر اینكهمطمئن شوم كه او می تواند جز گروه2 از دسته بندی شما باشد.معمولاهم بقیه افرادی هم كه فیلتر میشدند خود به خود از من دور میشدند و من هم لزومی به حفظ رابطه با انها احساس نمی كردم.البته الان هم تقریبا همان روال سابق ادامه دارد!!ولی در ادامه ی آن دچار شك شده ام چرا كه قضاوت آن افرادی كه فیلتر می شوند بعد از فیلتر شدن معمولا (شاید بر اثر قطع ارتباط ناگهانی من)به شدت علیه من میشود.

  16. سلام
    مطلب جالبی بود. فقط به نظرم خیلی مکانیکی به آدم ها نگاه کردی، شاید این جوری ها هم نباشه. مثلاً بقیه که با خودت برخورد میکنند شاید مثل تو فکر نکنند. تو اینجا عامل طرف مقابل و اینکه چجوری نسبت به تو فکر میکنه نه دیده گرفتی.
    بگذار یک خاطره از خودت بگم. سال های اول یک یا دو برخورد باهات داشتم خوب من که تو ذهن تو نبودم به نظرم مغرور اومدی، نمیدونستم نسبت به آدم ها اینقدر مکانیکی فکر میکنی، سعی نکردم دوست بشام باهات. یک یا دو سال بعد سر اینکه کجا میخوای بری و کی میخوای دفاع کنی، چرا این دانشگاه چرا اون دانشگاه سر صحبتمون با هم باز شد. این دفبه نظرم آدم مغرور نرسیدی. هرچند که تو رفتی یک جا من رفتم یک جا دیگه نشد وارد یکی از اون دسته ها بشیم ولی از قرار بازم اشتباه یک جایی از تحلیل من مشکل داشته تو شکل دسته بندی ات رو اوم موقع عوض کرده بودی.

    به هر حال نوشته خیلی جالبی بود، فقط یک چیزی: بازی موقع ها آدم اینقدر نداری اطرافت که بخوای بریز بپاش کنی و یک سری رو بگذاری الف یک سری رو بگذری گروه ب. وضیعتی که الان من دارم.

    موفق باشی

  17. من ترجیح می دم که در همون برزخ بمونم، چون اصولا آدمها را نمی شود در دسته خاصی قرار داد. البته بعضی ها بعد از مدتی کاملا تکلیفشان مشخص می شود و باید آنها رو فیلتر کرد.از طرفی با آدمهایی که پاسخ نوسانی دارند و آنها که روابطمان فقط به یک سلام و علیک محدود می شود باید همان سرخوشانه باشیم، گرچه من شخصا از روابط سرخوشانه چندان خوشم نمی آید، اما در مقابل چنین افرادی چاره ای جز این نیست…
    …بحث جالبی بود. لذت بردم. ممنون 🙂

  18. داشتم می‌گفتم.

    سهوا انجام‌دادن کاری ممکن است در نظر خیلی‌ها مستحق بخشایش باشد. خوب من معتقدم گاهی این‌طور است. اما گاهی هم، همین سهوا خطا انجام‌دادن نشان از خطای دیگری دارد که قابل بخشش نیست.

    یک نکته‌ی کوچک دیگر هم اضافه کنم. آن هم این‌که آدم‌ها هرچه مقام و منزلت‌شان بیش‌تر باشد سقوط‌شان به سبب این‌گونه رفتارهای‌شان شدیدتر است.

    به عنوان یک جمع‌بندی نهایی، سیاست خودم را در این زمینه بگویم بد نیست. من با آدم‌های زیادی ارتباط دارم. همیشه از آشنا شدن با افراد جدید شادمان می‌شوم. از بودن در جمع‌های مختلف لذت می‌برم و تا حد امکان تلاش می‌کنم به‌ام خوش بگذرد و از جمع استفاده ببرم.

    اما متقابلا در انتخاب دوستان‌ام سخت‌گیر هستم. چون می‌دانم تا زمانی که طرف دوست‌ام نیست از او انتظاری ندارم و به خاطر این سطح توقع صفر کم‌تر از دست‌اش ناراحت می‌شوم. اما زمانی که کسی در دسته‌ی دوستان صمیمی من قرار بگیرد. رفتارش برای‌ام مهم می‌شود. دوست دارم مورد توجه‌اش باشم. دوست دارم هر از گاهی سراغ‌ام را بگیرد و مهم‌تر از این دوست دارم کمک‌اش کنم و به‌گونه‌ای شادمان‌اش کنم. و به نظرم طرف‌ام باید خیلی امتحان پس داده باشد تا در این دسته قرار گرفتن‌اش آزارم ندهد.

  19. و البته به نظرم این تا حد قابل قبولی نادرست می‌آید که آدم صرف یک آشنایی در گذشته که از جنس‌ای جدای از دوستی بوده (مثلا رابطه‌ی یک شاگرد با استادراهنمای‌اش یا معلم‌اش) و یا حتی یک رابطه‌ی کاملا معمولی اما طولانی (مثلا 4 ساله) بیاید کسی را وارد دسته‌ی دوستی‌اش کند که تقریبا ربط‌ای به او ندارد. آدم‌های برای دوست‌شدن نیاز به مفاهیم مشترک دارند. نیاز به علایق مشترک دارند و از آن مهم‌تر نیاز دارند به هم مربوط باشند!

    آقای نوروزی هنوز که هنوز است برای من یک معلم خوب، دوست‌داشتنی و همه‌چیزدان است. بعد از 8 سال با وجود تمام روابط و … من هنوز هم اگر بخواهم از او یاد کنم او را یکی از به‌ترین معلم‌های‌ام می‌دانم و ادعا نمی‌کنم که او دوست من است!

    بگذریم … این مقوله خیلی پیچیده است. امیدوارم تا حد ممکن برای کسی رخ ندهد. چون اندوه نادیده‌گرفته‌شدن توسط یک دوست- به آن مفهومی که من بدان معتقدم – گاهی می‌تواند طاقت‌فرسا باشد.

  20. سلام
    جالبه . باید باور کنیم که زندگی داره آدمها رو به سمتی می بره که واقعا مکانیکی شدن. این مکانیکی شدن نه تنها در قلبشون تاثبر گذاشته بلکه ذهن و حافظشون رو هم نابود کرده. من حس می کنم الان خیلی ها جای ROM دارند از RAM استفاده می کنند. آدمهایی که Rom دارند هاج و واج هی فکر می کنند ، سعی می کنند درک کنند ، سعی می کنند به دوستان RAM دار چیزهایی رو یاد آوری کنند … اما خوب RAM خاصیت خاص خودش رو داره و قطع شدن جریان – حالا هر جریانی ، حافظش رو پاک می کنه. شاید تقصیر خودشون هم نباشه ها ولی باید قبول کنیم جنس آدما داره تغییر می کنه!

  21. این کامنت شما پای مطلب ژاک برل خوانا نیست. ما هم کنجکاوی خفه‌مان کرده …به داد برسید!

    (آدرس ایمیل را عمداً ناقص وارد می کنم. اگر احیانا ایمیل خواستید بفرستید آدرس صحیح در وبلاگ بنده موجود است)

  22. این چند روز دیدم که من هم ظاهراً نانوشته همین دسته بندی ها رو دارم ، با این تفاوت که روی یک پیوستار واقع شدن.
    البته هنوز مطمئن نیستم.
    این را هم موافق ام که : «بعضی موقع ها آدم اینقدر نداری اطرافت که بخوای بریز بپاش کنی و یک سری رو بگذاری گروه الف یک سری رو بگذری گروه ب.»
    ====
    کاش مثلِ یلدا بازی و امثالهم یک چنین چیزهائی موضوع وبلاگ نویسان می شد.

  23. سولوژن جان، چقدر حرفات حرف دل من هم هست…
    می‌گن هنرمند واقعی همینه که حرف دل مردمو بزنه دیگه:)
    من که عمرا می‌تونستم این‌جور علمی تموم دوستای نامردمو یکی یکی دراز کنم:) خوش به‌حالت!

  24. سولوژن جان، یک دسته​ی دیگر از دوستان هم وجود دارند، دوستایی که ممکنه سال​ها نبینیشون و احساس نکنی که لازمه که هر چند وقت یک بار باشون تماس بگیری و احوالشون رو بپرسی (و اون​ها هم بات تماس نمی​گیرند)، ولی وقتی بعد از سال​ها می​بینی​شون، حس می​کنی که همون دوستای صمیمی قبلی​ان، و می​تونی باشون راحت باشی و بشون اعتماد کنی. بعضی از به​ترین دوستان من از این دسته​ان.

  25. [توضیح سولوژن: این کامنت ربطی به این پست ندارد.]
    چرا حتما زنه باید کتک می خورده و آزار می دیده که تقاضای طلاق کنه؟ تا وقتی یه غذا مسمومت نکرده حق نداری بگی نمی خوای بخوریش؟ پس حق انتخاب آدمها چی میشه؟ من میگم تا دیروز زنا به خاطر دوزار پول و یه سقف بالای سر اصلا به اینکه می تونن در مورد ادامه زندگی با یه مرد تصمیم بگیرند فکر هم نمی کردند ولی الان میان وارد بازار کار میشن و می بینند اونچه که ادما رو مجبور به زندگی با هم می کنه نباید پول باشه. اصلا من قصد ارزش دادن به طلاق رو داشتم. من بحث «مهریه صدملیون تومنی» رو کردم که اتفاقا آقایون همیشه باهاش مشکل دارند ولی در این مورد هیچ کس نگفت آهان خب خوبه که این خانم به خاطر تلکه کردن مرد موضوع طلاق رو پیش نکشیده و نخواسته مرد رو به خاک سیاه بشونه. این خانم با اینکه می تونسته مهریه اش رو یگیره ( به دلایلی که نمی تونم بگم چون ممکنه برای دوستم مشکل ایجاد بشه) ولی از خیرش گذشته با اینکه شوهرش بسیسار پولداره و می تونسته این پول رو به راحتی بهش بده

  26. کامنت‌های جالب‌ای دریافت کردم. از همه ممنون‌ام. (:
    روزی خواهد آمد -شاید خیلی نزدیک- که پاسخ‌شان خواهم داد.

  27. آقایی تو شهر ما برای انتخابات نامزد شده بود ، نمی‌دانم ارشد یا دکترای ریاضی داشت ، شعارش این بود » و خداوند جهان را به زبان اعداد آفرید …»
    زیادی راست گفته بود ، فکر کنم به همین دلیل رای نیاورد!

  28. من هم دچار همین مشکل شدم و همین مشکل را برای دیگران هم ایجاد کرده ام. دوستی داشتم بعد از 7 سال دوستی بدون هیچ دلیلی دوستی را بهم زد و غیب شد . خودم هم 6 سال پیش همین بلا را سر یکنفر از دوستانم آوردم .برای من هم سوال شده اما فکر میکنم یک امر جمعی شده دوستیها الکی و زود گذر شده و من دارم حسرت دوستهای پدرم را میخورم که از 5 سالگی تا 65 سالگی دوستیشان ادامه دارد و نسل ما کجا ایستاده است.مسعود کیمیایی در کتاب (جسدهای شیشه ای) میگوید( بعضیها مثل چای شیرین هستند اما بعضیها مثل چای تلخند باید با قند بخوریشون) فکر کنم نسل ما از دسته دوم هستند. در پایان از اینکه این مبحث را باز کردی از تو متشکرم.

  29. نباید دید.نباید شنید.جز مرگ مغزی چیزی به دنبال ندارد. مبادا فكر كنی جز با مقدار زیادی الكل در خونت می تونی خیلیا رو تحمل كنی. انسان ها جزیره های تنها و مجردن. سایه ابر و آشنایی را هم فقط دلت می سازد كه خوشحال باشد.هه. یا چیزی تو همین مایه ها…

  30. البته یک حالت دیگر هم هست.
    یک رفیق قدیم داری. با او همکلاسی هستی. با او هم محلی هستی. و هزار «با او» دیگر.
    همه اطلاعات تماس او را هم داری … و آگاهی از حجم شادی او از دیدن تو!
    و تو … نمیدانم! شاید وقتی دیگر!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s