مادام نوستالژی

صفحه‌ی وبلاگ‌اش را باز می‌کنی. مدت‌هاست سراغ‌اش نرفته بودی. در طی سه هفته گزارش یک مرگ را -روز به روز- نوشته است. امید را می‌بینی که لحظه به لحظه کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود. یاد صمد می‌افتی. او هم همین‌گونه مرد. او اما هنوز نمرده است. نه! نمرده است. وحشت می‌کنی. موسیقی‌ وبلاگ سردت می‌کند.
به پنجره‌ی دیگری می‌روی. به Orkut. فهرست دوستان‌ات را می‌بینی: پسر کوچولویی که الان برای خودش برو و بیایی دارد (۱۰ سال)، دختر خوش‌گل‌ای که زمانی دانش‌کده‌تان در حسرت‌اش می‌سوخت (۶ سال) و نمی‌دانی عاقبت‌اش چه شد، مرد جوانی که وقتی اولین بار صدای‌اش را پای تلفن شنیدی کلی تعجب کردی و همیشه هم با احترام از او یاد می‌کردی (۹ سال)، پسرک بازی‌گوش‌ای که با چرخش روزگار سر از به‌ترین دانش‌گاه‌های امریکا در آورده است (۹ سال)، دوست بامعرفت‌ و افتاده‌ات که الان دارد دکترای‌اش را می‌گیرد (۱۰ سال)، دوست پرحرف و بادغدغه‌های فرهنگی‌ی جدیدت (۱ سال)، دخترک هم‌بازی‌ی روزگار کودکی‌ات که روز به روز خوش‌گل و خوش‌گل‌تر شد (و تو نمی‌دانستی او را دوست داری یا نداری – شاید چون آن زمان کوچک‌تر از این بودی که دوست‌داشتن را درک کنی) (۱۷ سال) و دوست عزیز از دست رفته‌ات (۱۰ سال).
موسیقی‌ زیبایی‌ی وصف‌ناپذیری دارد. عبری است. آن‌قدر زیبا است که ممکن است وسوسه بشوی از پسر بداخلاق دپارتمان‌تان بخواهی کمی برای‌ات عبری صحبت کند. اگر بخواهی، اولین باری است که با او مستقیم صحبت کرده‌ای. گاهی فکر می‌کنی آیا او از تو بدش می‌آید یا تو از او بدت می‌آید یا هر دو یا هیچ‌کدام. معمولا به نتیجه‌ای نمی‌رسی. تنها می‌دانی که تا به حال با او صحبت نکرده‌ای. بعد به این نتیجه می‌رسی که نه از شارون خوش‌ات می‌آید و نه از الفنون.
آلبوم عکس دوست عزیزت را باز می‌کنی. ده دوازده عکس از سه چهار سال اخیرش است. در هیچ‌کدام از عکس‌ها نیستی؛ مهم نیست. به تاریخ عکس‌ها نگاه می‌کنی. عکس‌ای از اردی‌بهشت ۸۲ در فلان جای کشور، عکس زمستان ۸۳ در اتاق‌اش، عکس‌ای در کنار رود در فلان تابستان و کلی عکس دیگر. آخرین عکس‌اش همین چند روز پیش گرفته شده است: خرداد ۱۳۸۵. چقدر پیر شده! چقدر افسرده به نظر می‌آید.
ریتا هم‌چنان می‌خواند ولی حتی صدای محزون او مانع پیچیدن صدای آن دخترک عربده‌کش در گوش‌ات نمی‌شود (۱ ماه). به خودت قول می‌دهی از این پس جواب مردم را جوری بدهی که سر جای‌شان بنشینند. یاد حرف امروز موقع نهار می‌افتی: «طرف of nowhere سر در آورد گفت به‌ فلانی کار نداشته باش وگرنه پدرت رو در می‌آرم. من‌م جواب‌ش دادم که تو مگه مامان‌ش‌ای؟ خفه شد». یک چنین چیزی احتیاج بود. اما باز به این نتیجه می‌رسم که من نمی‌�وانم این‌گونه باشم – آزار مردم فراتر از تحمل‌ام است. اعصاب‌ام را به هم می‌ریزد. دفعه‌ی بعد باید سکوت کرد.
صفحه‌ی Orkutات را دوباره به‌روز می‌کنی. آدم‌ها هنوز همان قدیمی‌های‌اند. می‌روی به صفحه‌ی مخصوص دوستان‌ات تا لیست بقیه‌شان را ببینی. این را ببین: این هم‌کلاسی‌ات زمان‌ای خودکشی کرد (۱۰ سال). باورت می‌شد؟ هیچ وقت درست نشناختی‌اش. هنوز به خاطر داری که یک روز بهاری سال سوم دبیرستان -که تازه آن موقع‌ها شروع کرده بودی با او دوست‌شدن- در مورد آینده به من چه گفت. از سانتانا و ب. حرف زد. سانتانایی که به امریکا رفت و ب.ای که این‌جا ماند. یا این را ببین که یک‌بار موقعی که از خیابان رد می‌شدید تو را به سمت‌ای که ماشین‌ها می‌آمدند کشاند و گفت «می‌تونی پیش‌مرگ‌ام بشی!» (۱۱ سال). هیچ وقت از این پسر محبوب قلب‌ها خیلی خوش‌ات نمی‌آمد. یا این پسر را نگاه کن که وقتی اول راه‌نمایی بودم زنگ تفریح‌ها لپ‌ام را می‌کشید (۱۵ سال). الان هر روز offlineهای‌اش را می‌گیرم. فعال سیاسی/اینترنتی است. یا این دختر را که سه سال است می‌شناسم‌اش و انگار صد سال است که با هم دوست‌ایم. عجیب نیست؟ این دوست شر دبستانی‌ات را نگاه (۱۸ سال). درست به خاطر داری که چطوری با صندلی‌ی تکی‌اش درست کنار معلم کلاس، خانم خادمی، چپه شد و افتاد. یا او را نگاه کن. باورت می‌شد روزی تن‌اش را به حراج بگذارد؟ چند وقت است خبری از او نداری؟ نمی‌دانی اجازه داری دل‌ات برای‌اش بسوزد یا نه.
عکس دوست‌ات را می‌بینی. می‌بینی به دوراس علاقه دارد. می‌روی به گروه طرف‌داران مارگاریت دوراس. چقدر شبیه او است. ۲۴ سال دارد. دخترک را می‌گویی. تعجب می‌کنی. به دنبال دوراس جستجو می‌کنی. مارگاریت دوراسِ جوان، چهره‌ی بامزه‌ای دارد. اما شبیه این دوست‌ات نیست. مگی‌ی پیر نیز طبیعتا. پس کیست که شبیه دوست‌ام است؟ باز هم می‌گردی. آخر سر منشاء عکس را پیدا می‌کنی. جلد یک کتاب درباره‌ی دوراس. عکس خود او است؟ نمی‌دانی. منصرف می‌شوی از پی‌گیری‌ی بیش‌تر. مارگاریت دوراس و خاطرات قدیم‌ات را به حال خود رها می‌کنی.
دوباره چهره‌ی دوست‌ات را می‌بینی. چرا نگاه‌اش سو ندارد، چشم‌های‌اش نمی‌درخشد؟ قرار است در موردش چیزی ننویسی. اما نمی‌توانی مقاومت کنی. آدم‌ها بزرگ می‌شوند، و جهان آدم‌ها بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و درست مثل بادکنک‌ای آدم‌های‌اش را از هم دور می‌کند. سال‌ها می‌گذرند و تو هنوز خاطرات‌ات را آن‌قدر شفاف به خاطر داری که گویا درون‌شان زندگی می‌کنی. موسیقی را قطع می‌کنی. شاپرک‌های خاطره متفرق می‌شوند. ساعت دیروقت است. به‌تر است بروی و بخوابی.
شب به خیر مادام نوستالژی!

Advertisements

11 نظر برای “مادام نوستالژی

  1. تا حالا هیچ وقت به سولوژن این قدر نزدیک شده بودید؟ به شخصه کمتر شده بود چیز� از دغددغه ها و مشغولیات ذهنی سولوژن بشنوم البته شاید خودم نخواسته بودم
    ولی خودش هم معمولا یا از این مسائل حرف نمی‌زد اگر هم چیزی می‌گفت پیچیده در لفافه و در قالب جملاتی کوتاه.

  2. نگاه اول: بگو کی میای ببینیمت که ما دچار نوستالوژی زدگی نشیم؟
    نگاه دوم: این رفیقمون روزبه میگه دوستی آدمها مثل محصولات خوراکی بسته بندی شده می مونه، چونکه بعد از یه مدت expire میشه!
    نگاه سوم: خاطرات Unique علامه حلی برای من انقدر زنده است که گاهی که بیکار می شم واقعا احساسات نوستالوژیکم گل می کنه.

  3. سلام
    نوشته بسیار حالبی بود ….. سالها آه این سالها …. چه ها که نمی کنند گذران این سالها ….. خیلی از چیز هایی که برایم سئوال بود همیشه به اینجا سر میزدم جواب داده شد ( حالا فقط مونده یه عدد { دوره چندی بودی ؟ :)) } .
    حکم : سولوژن یه دانشمند واقعیه … به همه چیز علمی نزدیک میشه ( آپروچ ) …

  4. راستی میشه خواهش کنم راجع به معادلات فوریه و لاپلاس کمی توصیح بدی شاید منظورت رو تونستیم درک کنیم ….. البته من همیشه اینجا احساس خنگی میکنم ….. اون جای خود :))

  5. وای خدای من! لذت خواندن نوشته ای قشنگ چقدر فوق العاده است!! شنیدن حرفی است که انگار از قلب خودت بیرون تراویده..
    این اولین بار است که وبلاگ شما را دیدم.. خودم مدت کوتاهی است که می نویسم. خیلی حرفهای نگفته دارم اما دوست دارم قدم به قدم پیش روم و از وبلاگهای دیگران درس بیاموزم.. گاهی در وب گردیهایم از دیگران شاکی می شوم که چرا اینقدر کلمات را حرام می کنند؟ نه احساسی و نه حتی حرفی برای گفتن اما پیدا کردن یک وبلاگ خوب به راستی هیجان انگیز است..

  6. به قشقرق: همم …
    به رامین: هوووممم …
    به تنهایی پر هیاهو: اممم … !
    به علی: من با نظر روزبه مخالف‌ام. نگاه رفیق روزبه در این مورد گویا خیلی کا�اوار شده است. کی می‌آیم؟ هنوز صد در صد نیست. گیر کارهای اداری‌ام تقریبا!
    به هما: اره! این‌طوری‌هاست!
    به زیستن: هممم … لطف دارید! نه، من در این‌جا سعی نمی‌کنم دانش‌مند یا حتی با نگاه علمی به مسایل توجه کنم. سم وبلاگ را به خاطر دارید. (: در مورد فوریه و لاپلاس … سعی می‌کنم چیزی بنویسم.
    به هیوا: !!!
    به دریا: خیلی ممنون، خوش‌حال‌ام کردید.
    به سید سهیل: … !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s