خاطرات قدیم و جدید، پراکنده و سوا-نشده، از دکتر محمودافشار و علامه‌حلی تا آلبرتا

۱-این روزها خیلی‌‌ها می‌میرند. نمی‌دانم چطور است که فرهنگیان گویا به صورت burstای می‌میرند! شاید هم این واقعیت برای آشنایان آدم -حالا چه آشنا از نزدیک و چه از دور- صادق باشد (گرچه به نظرم این تاثیر تغییر در ادراک انسان مصیبت‌دیده است و نه تغییر در طبیعت). مرتضی ممیز و منوچهر آتشی همین چند روز اخیر فوت کردند. متاسفم شدم (با این‌که آشنایی‌مان آن‌قدر هم زیاد نبود. در واقع تقریبا صفر بود). از هر مرگی دل‌ام می‌گیرد.

۲-امروز یک دانش‌جوی امریکایی آمد و گفت که جدیدا محقق‌ای به این نتیجه رسیده است که دلیل فروریختن برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی اشتعال هواپیماها در آن بالا نبوده بلکه به نظر می‌رسد انفجار دیگری به طور مجزا در ساختمان‌ها صورت گرفته که با مواد منفجره (غیر از نفت هواپیما) بوده است. او به باور توطئه بود و اعتقاد داشت این کار خود دولت امریکا بوده که فرصت را غنیمت شمرده برای انجام هر کار دل‌خواه به بهانه‌ی چنان مصیبتی.

۳-امروز این روبات بیچاره‌ی ما در حالی که ماموریت‌اش را به خوبی انجام داده بود و چند متر بیش‌تر با آشیانه فاصله نداشت، خود به خود خاموش شد و شترق (دقیقا به همین فرم!) با صورت آمد زمین و در این بین فاصله‌یاب لیزری‌ی نه هزار دلاری‌اش تالاپ افتاد بیرون!!! حالا هنوز نمی‌دانیم خراب شده یا نه اما امیدوارم نشده باشد. دل سوختن دارد این‌چنین پول هدر رفتن‌هایی. در ضمن چنین رخ‌دادهای ناگواری ظهور حضرات روبات هوش‌مند را به تعویق می‌اندازد. فرض کن هر گروه تحقیقاتی‌ای کلی هزینه کند و بعد بفهمد که هزینه‌ی نگه‌داری‌ی روبات‌ها به دلیل چنین مشکلاتی بالاتر از بودجه‌شان است. خب، می‌رود سراغ کارهای دیگر!

۴-امشب مجموعه بحث‌های خفن‌ای داشتیم در حوزه‌ی فلسفه‌ی دین، فلسفه‌ی شناخت، وجود و تمامیت منطق و در نهایت هم نوکی به نظریه‌ی عدالت زدیم. فکر کنم آوانگاردترین تفسیر فلسفه‌ی شناخت ممکن را امشب ارائه دادیم. تفسیری که در آن حقیقت را -در صورت وجود- عضوی از فضای R^n در نظر می‌گیرد و همه‌ی حرف‌ها را هم در همین فضای اعداد حقیقی بیان می‌کند. شرکت‌کنندگان بحث -که شکم‌شان را به خورشت بادنجان آغشته کرده بودند- اینان بودند: پیروز، نیما، نیما، البرز و سولوژن. یکی از نیماها وسط بحث ول کرد و رفت.

۵-من احساس می‌کنم گیاه‌خواران (آدم‌ها و نه مثلا بزها!) اندکی مشکل دارند. یعنی فکر نمی‌کنم به‌ترین راه تامین مواد غذایی خوردن گیاهان باشد. فکر کنم گیاهان از نظر پروتئینی به شدت کم‌بود دارند و مثلا اگر درست یادم باشد پروتئین‌های گیاهی همه‌ی اسیدهای آمینه‌ی لازم برای بدن را ندارند. در ضمن حدس می‌زنم ساختار دندان‌های ما چیزی بین گوشت‌خوار و گیاه‌خوار باشد و به نظرم می‌آید به تدریج هم به سمت گوشت‌خوار حرکت می‌کنیم. فرم معده‌ی علف‌خواران را که به طور حتم نداریم و خیلی چیزهای دیگر (از جمله این‌که فتوسنتز هم نمی‌کنیم).

۶-من الان هیچ ادعایی در مورد زیست‌شناسی نمی‌کنم. قبلا البته ادعای‌ام می‌شد شدید! در نتیجه لطفا مرا در مورد چنین چیزی راه‌نمایی کنید – اگر می‌دانید! آیا گیاه‌خوار بودن مضر نیست؟

۷-بحث زیست‌شناسی شد، یاد خاطره‌ای از اول راه‌نمایی‌ام افتادم. معلم حرفه و فن‌مان نام‌اش آقای موثق بود. پیرمردی مرتب و اتوکشیده با رفتارهای خاص خودش. یک جلسه راجع به نظافت و … می‌گفت و توصیه می‌کرد چطوری خود را در حمام بشوییم (می‌گفت با حباب صابون خودتان را بشویید. برای تولید حباب هم می‌توانیم لیف‌ای را صابونی کنیم و بعد توی‌اش فوت کنیم. کلی حباب می‌ریزد بیرون. دفعه‌ی اول‌ای که این را تست کردم کلی ذوق‌زده شدم. هنوز هم همین‌طورم. البته مواظب باشید زیاد صابون نخورید.). می‌گفت شما باید پوست‌تان را بشویید چون بدن‌تان از طریق پوست‌تان نفس می‌کشد و با تاکید می‌گفت مگر شما می‌خواهید درست و حسابی نفس نکشید؟! (نمی‌دانم! لابد خیلی قیافه‌های بقیه چرک می‌زد!) حال نمی‌دانم چه شد که بچه‌ها آمدند و این حرف را گذاشتند کف دست معلم زیست‌شناسی‌مان. او هم نه گذاشت و نه برداشت گفت مگر شما قورباغه‌اید که با پوست‌تان نفس بکشید؟! بچه‌ها هم همین حرف را بردند نزد حضرت -که ارج و قرب‌ای داشت به دلیل سن و مرام‌اش به هر حال- و او که کلی ناراحت شده بود گفت «خب، من روی حرف فلانی حرف نمی‌زنم، اما شما خودتان را خوب بشورید!».

۸-نام خیلی از معلم‌های راه‌نمایی و دبیرستان‌ام را به خاطر نمی‌آورم. هممم … شاید یک موقع بنشینم و نام‌شان را تا جایی که به یادم می‌آید این‌جا بنویسم. مثلا هر چه فکر می‌کنم نام این معلم زیست‌شناسی‌مان به ذهن‌ام نمی‌آید. (در واقع خاطرات زیادی از سال اول راه‌نمایی ندارم. خیلی سال دوست‌داشتنی‌ای نبود. یک جور حس هوای ابری داشت. نمی‌دانم تو هم این‌طور بودی یا نه؟ شاید به خاطر مدرسه بود و شاید هم به خاطر راه‌نمایی بودن‌اش) اما مثلا معلم زیست سال‌های بعدم آقای حائری بود که خیلی دوست‌اش داشتم و ادم جالب‌ای بود برای خودش. یا مثلا معلم دینی‌ی راه‌نمایی‌ام آقای سالاری بود که من -و فکر کنم خیلی‌های دیگر- حسابی ازش خوش‌مان می‌آمد. او و معلم دینی‌ی یکی دو سال از دبستان‌ام جزو به‌ترین معلم‌های‌ام حساب می‌شدند. اسم معلم دینی‌ی دوران دبستان را اصلا به یاد ندارم (و حتی قیافه‌اش را نیز) اما نمی‌دانم چرا از او خوش‌ام می‌آمد. یک‌بار هم نزدیک بود به خاطر علاقه‌ی قلبی‌ام به او از کلاس چهارم به سوم تنزل پیدا کنم.

۹-حالا که بحث معلم‌های دینی است بگویم که البته این روزها گاهی به حرف‌های معلم دینی‌ی راه‌نمایی‌ام، آقای سالاری (فوق‌لیسانس روان‌شناسی-آن‌طور که خودش را در جلسه‌ی اول معرفی کرد و همیشه فکر می‌کنم به خاطر همین روان‌شناس بودن‌اش بود که رگ خواب بچه‌ها را به دست گرفته بود)، فکر می‌کنم و بعد به نظرم می‌آید که بعضی از حرف‌های‌اش که آن موقع برای‌ام کاملا قابل قبول بود، دیگر پذیرفتنی نیست. البته تعجب نکن! جدا از این‌که آن زمان‌ها در اکثر موارد کم آگاه‌تر بودم، میزان شکاکیت‌ام نیز پایین‌تر بود.

۱۰-معلم دینی‌ی سال اول یا دوم دبیرستان‌ام آقایی بود از حوزه که البته با لباس مبدل(!)‌ می‌آمد. علاقه‌ی شدیدی به او نداشتم اما آن موقع به نظرم آدم خوبی می‌آمد. او شخص‌ای سخت‌گیر، منظم و جدی بود که البته تا جایی که یادم می‌آید این جدیت‌اش موجب خشونت نمی‌شد. یادم نمی‌آید کلاس‌های‌اش شلوغ بودند یا نه اما حس فعلی‌ام این است که احتمالا ساکت بودند ولی نه به این دلیل که سر بچه‌ها داد بزند تا ساکت‌شان کند. یادم می‌آید برای تکلیف عید به‌مان گفت کتاب «آن‌گاه هدایت شدم (ثم اهدیت)» را بخوانیم چون در امتحان‌ای که مثلا دو سه روز بعد از تعطیلات داشتیم از آن هم سوال می‌داد. خب، این‌کار شستشوی فکری است؟! خیلی دوست داشتم همیشه این‌طوری شستشوی فکری می‌شدم و نه جورهای دیگر! آها … نگفتم! کتاب‌اش راجع به سنی‌ای بود (شاید مصری) که مسیر شیعه‌شدن‌اش را توضیح می‌داد. کتاب خوبی بود در نوع خودش.

۱۱-سال‌های دیگر دبیرستان معلم دینی/قرآن‌ای داشتیم به نام آقای امیری. من همیشه اندکی با او مشکل داشتم. بعضی وقت‌ها مشکل کم بود، گاهی شدید. آن سال‌ها فکر کنم یواش یواش شروع کرده بودم به عقلانی نگاه کردن به دنیا (البته این‌طور حدس می‌زنم. تاریخ فکری‌ی خودم را درست و حسابی به خاطر نمی‌آورم. کی بود که شروع کردم فلان‌جور فکر کردن؟! این‌جور درک تاریخ فکری از خودم بگویی نگویی متاخر است. سوال: آیا آن زمان هنوز به طور کامل خودآگاه نشده بودم؟! من همیشه فکر می‌کنم خودآگاه‌شدنِ من خیلی زود رخ داده باشد. شاید سه و سال نیمی،‌ شاید پنج سالگی، شاید هم شش سالگی) و نتیجه‌ی این عقلانیت هم قبول نکردن نقل قول‌ها و حرف‌های ad hoc بود. این بود که همیشه با آقای امیری -که به گمان‌ام بیش‌تر تمایل به نقلیون داشت تا عقلیون- مشکل پیدا می‌کردم. یک‌بار به وضوح یادم می‌آید که به‌ام سر کلاس و وسط بحث من و او گفت «آقای محترم! فلان و بهمان است …» و من حس بدی پیدا کردم و فهمیدم چنان لفظی اصلا باادبانه نیست. در دانش‌گاه هم یک بابایی بود که همیشه مرا این‌گونه خطاب می‌کرد و من هی حرص می‌خوردم. او هم البته خیلی دوستانه این حرف را نمی‌زد.

۱۲-دیگر معلم دینی‌ای به خاطر ندارم. مدت کوتاه‌ای آقای لاجوردی معلم قرآن سال اول راه‌نمایی‌مان بود. در مدح او چیزها گفته‌اند اما من مثل گلابی از او می‌ترسیدم! در واقع بعد از ورود به راه‌نمایی و انتظار او از دانش‌جویان -که در همان یکی دو جلسه‌ی اول اولتیماتوم‌وار بیان شد- احساس کردم سطح دانش قرآنی‌ام پایین‌تر از سطح مورد نیاز است. اگر اشتباه نکنم در دبستان سوره‌ی طولانی‌ای نمی‌خواندیم اما در آن‌جا از ما می‌خواستند بخش‌های بلندی را به خوبی و درستی (و حتی با ترتیل یا چیزی در این حدود) بخوانیم و کلی هم حفظ کنیم. خب، این سخت بود! آقای لاجوردی زیاد معلم‌مان نبود چون بعد از چند هفته یا فوق‌اش یکی دو ماه از معلمی‌ به مدتی محروم‌اش کردند. دلیل‌اش این بود که به داوری‌ی مسابقات قرآن سطح کشوری سازمان اعتراض کرده بود. از آن پس حس به‌تری نسبت به او پیدا کردم. یک جورهایی شاید کارش حس قیام علیه باطل را در من برانگیزاند. معلم جای‌گزین او -اگر اشتباه نکنم- آقای پیرانی بود. او سال‌ها معلم قرآن‌مان بود و با این‌که هیچ وقت حس خوبی نسبت به این درس نداشتم (جزو شاگردهای کم استعداد در آن درس محسوب می‌شدم: جزو کسانی که نمی‌توانستند درست و حسابی بخوانند) اما خب، آدم خوبی بود. شاید یک دلیل‌اش جوانی‌ی او بود و راحتی‌ی او که بچه‌ها می‌توانستند از سر و کول‌اش بالا بروند. چند سال‌اش بود؟ نمی‌دانم، اما فکر نکنم سی سال داشت آن زمان‌ها. راستی او یک ماشین سه چرخه‌ی بامزه هم داشت که مایه‌ی خنده‌ و البته تفریح بچه‌ها بود.

۱۳-بازم یادم آمد! سال اول یا دوم دبیرستان معلم قرآن‌مان آقای محدث بود. فکر کنم آدم مهم‌ای حساب می‌شد چون یک‌بار در تلویزیون دیدم‌اش! پیرمردی که نتوانسته بود قلب مرا تسخیر کند.

۱۴-فکر می‌کنم اگر آن‌ها عاقل بودند، آقای سالاری را معلم دبیرستان هم می‌کردند. اگر این‌کار را می‌کردند جمعیت مومن فارغ‌التحصیل از دبیرستان‌مان خیلی بیش‌تر می‌شد! نمی‌دانم در حال حاضر چه کار می‌کند. بعید است مرا به یاد بیاورد. دوست دارم دوباره ببینم‌اش.

۱۵-خب! این هم یک ریویوی کوتاه -هم برای تو و هم برای خودم- از معلمان دینی‌ام در دوران راه‌نمایی و دبیرستان. زنگ دینی (هیچ‌وقت به آن نگفتم معارف اسلامی) در دوران راه‌نمایی برای‌ام بگویی نگویی خوش‌آیند بود. در مورد دبیرستان شک دارم. فکر نکنم خیلی خوب بود مخصوصا زمان‌هایی که با آقای امیری بودیم. گرچه همیشه زنگ تفریح خوبی حساب می‌شد برای گوش کردن به چیزهایی که در ذات جالب‌اند. زنگ قرآن اما خیلی خوب نبود. هیچ‌وقت عربی‌ام خوب نبود و تلفظ عربی‌ام نیز به هم‌چنان. هنوز هم اگر بگویند بیا و این سوره را بخوان، احتمالا ترس برم می‌دارد و زرد می‌کنم! دوستان می‌دانند که سطح سواد عربی‌ی من قابل رقابت با سطح خوش‌نویسی‌ام است. هاها! یاد لرد شارلون می‌افتم وقتی بحث عربی پیش می‌آید! هر دوی‌مان در این زمینه مستعد بودیم. راستی یک‌بار از من خواستند سوره‌ی جمعه را حفظ کنم (اول راه‌نمایی)، من هم بعد از کلی سعی در حفظش، وقتی سر کلاس نوبت‌ام شد همه چیز یادم رفت. بعد گفتم من بلد بودم اما الان نمی‌دانم چرا بلد نیستم که امید فرهودی در آمد و گفت «داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حساب است» (گمان‌ام در کتاب فارسی‌مان خوانده بودیم این ضرب‌المثل را). این لحظات سخت بعد از گذشت n سال هنوز یادم می‌آید. روان‌شناسان بی‌خود نمی‌گویند که ترس، هیجان، وقوع رخ‌دادهای غریب و … در یادگیری موثر است. اندی بارتو تازه همین یکی دو سال پیش به صرافت استفاده از چنین چیزی در کارهای‌اش شد. راستی امید فرهودی -تا جایی که می‌دانم- زن گرفت.

۱۶-در این نوشته اساسی به صحرای کربلا زده‌ام گویا. پیش از خروج از صحرا بگذار یک مورد دیگر هم از فراموشی در اثر استرس بگویم: قرار بود برای امتحان ثلث شفاهی‌ی ادبیات سال سوم دبیرستان‌ام ده (یا پانزده) بیت از شاه‌نامه را حفظ کنم. خب، طبیعی این بود که من تلاش خودم را بکنم و طبیعی نیز بود -طبیعت من البته!- که سر جلسه همه چیز را فراموش کنم! من در آن زمان‌ها به این نتیجه رسیدم که حفظ کردن شاه‌نامه خیلی کار سختی است چون زبان‌اش خیلی فرق دارد با چیزی که این روزها استفاده می‌کنم. باور کن کم‌تر کس‌ای این روزها از گرز استفاده‌ای غیرروادارانه می‌کند.

۱۷-بس است دیگر، نه؟! برویم بخوابیم!

Advertisements

36 نظر برای “خاطرات قدیم و جدید، پراکنده و سوا-نشده، از دکتر محمودافشار و علامه‌حلی تا آلبرتا

  1. استدلالهای آقای امیری به بی سر و ته بودن معروفند ، هر چند به عنوان انسانی درست دوستش داشتم . در مورد بقیه معلمها چون برخوردی نداشته ام نظر خاصی ندارم !

  2. خوب انگاری حافظه تو از مال من بهتره! حالا اینهمه درس، چرا گیر دادی به دینی و قرآن و معلمهای این دو تا؟ مگه آقای کابلو از اینها چی کم داره؟ lol

  3. رسما شوتم! title مطلب رو ندیدم!! حالا باید دوباره خوندش!این دفعه دیدن اسم امیری با دفعه اول فرق می کنه! این امیری یک چیزه دیگست!!!

  4. امروز از امیری، کابلو لابد چند وقت دیگر راجع به مهیار، عظیمی، حائری، میردونقی!
    یادم هست یک دفعه کسی به امیری در مورد اصل امتناع تناقض گیر داد و امیری هم چند تا فرمول منطق صوری نوشت (که اگر امتناع تناقض ممکن باشد هر گزاره درست است) قطعاً کسی از آن گزاره‌ها چیزی نمی‌فهمید ولی بچه‌ها براش دست زدند.
    تا آنجا که من یادم است، آنجا یک عده آدم خودشیفته‌ی بودند در سیرک ریاضیات و هوش.
    سیرک ریاضیات و هوش!

  5. 1- معلم دینی دبیرستانمون (آقای شمالی) آدم کار درستی بود. من ازش خوشم میومد. نمی دونم چقدر با فلسفه اسلامی بخصوص ملاصدرا و ابن سینا آشنایی داری ولی اون خیلی از مطالب فلسفه این دو را به ما درس داد.
    2- جالبه که بدونی سالاری با دوره داداشم اینها (سه سال بعد از ما) چندان هم موفق نبود. این مسئله هنوز هم برای من عجیبه.
    3- اسم اون موتور سه چرخه ((میتسو هاپو)) بود!
    4- نه تنها پروتئینها بلکه برخی از ویتامینها هم در گیاهان تولید نمی شه (یکی از ویتامینهای گروه ب این طوریه)
    5- مرسی از ایجاد نوستالژیا

  6. به نظر من حتما کتاب فوائد گیاهخوای صادق هدایت رو بخون. البته می دونم توی ایران نیستی و تا جایی که یادمه متنش روی اینترنت نیست. ولی بهرحال اگر گیر آوردی. بعدش هم تا جایی که من می دونم گیاه خواران اگر خوردن ماهی رو از رژیم غذایی شون حذف نکنن مشکلاتشون تا حدی حل می شه. به همراه سویا (و شاید تخم مرغ!) فک کنم دیگه بهتر شه!
    اما بازم تا حالا هر چی گیاهخوار من دیدم مثل چوب خشک بوده اند از شدت لاغری!
    راستی تو خیلی حافظه ت خوبه من هم درست همین دیروز کلی به معلم های راهنماییم توی ایران فکر کردم و با این که کلی خاطره یادم اومد اسم هیچ کدوم رو یادم نیومد..
    اما لقب هایی که براشون ساخته بودیم رو یادمه!

  7. پس آقای سالاری اون موقع‌ها هم بود 🙂 یادمه یه بار نشستیم حساب کردیم (!) که تنها معلمی که به هر سه تا پایه و هر چهارتا کلاس درس می‌ده، همین آقای سالاریه !

  8. و البته آقای لاجوردی (که شنیده‌ام اخراج‌ش کرده‌‌اند) … من اولین نمره‌ای که سر کلاس این آقا گرفتم، ۷/۲۵ بود !!! هفت و بیست و پنج‌صدم از بیست :))

  9. به بابک: من هم همین‌طور فکر می‌کنم. اما اقای امیری هیچ‌وقت خیلی محبوب‌ام نبود! گرچه می‌دانی اوی آن زمان چقدر با اوی این زمان فرق دارد؟! خیلی سال گذشته است …
    به SOrCErEr: هاها! واقعا سوال مهمی است. در مورد بقیه هم شاید نوشتم. اما می‌ترسم اگر یک‌بار نویسم و خوب ننویسم، دیگر نشود درباره‌شان نوشت. یک‌جوری سوژه‌شان هدر می‌رود. راستی من تو را -اگر اشتباه نکنم- همان دوران راه‌نمایی دیدم، یادت می‌آید کجا؟!
    به سینا: حالا چطوری شد این اقای امیری؟
    به امین: گویا دل خوش‌ای نداری از آن‌جا! گرچه شاید بخش‌ای از حقیقت همین باشد: سیرک ریاضی و هوش!
    به علی: هاها! آره! فکر کنم اسم‌اش همین بود. آشنا می‌آید. من هم قبول دارم که کار درست بود. شنیده بودم که قرار است برود دانش‌گاه منچستر فوق‌لیسانس یا دکترای فلسفه‌ی غرب بخواند. کس‌ای از او خبر دارد؟ در مورد میتسو هاپو هم ممنون! راستی فلسفه‌ی اسلامی هم چیزی نمی‌دانم تقریبا. من هم نظرم در مورد گیاه‌خواری یک چنین چیزی است.
    به بنفشه: حالا نمی‌شود کتاب جدیدتر خواند؟ یعنی کتاب صادق هدایت این‌قدر خوب است؟ حداقل‌اش این‌که از نظر علمی نمی‌تواند خیلی دقیق باشد. در مورد حافظه … تو که تازه خیلی جوانی – چرا یادت رفته معلم‌های‌ات را؟! لقب … اوهوم! این‌طوری است. من هم بعضی‌ها را فقط با لقب‌شان به خاطر دارم یا اگر بخواهم اسم‌اش را به یاد بیاورم باید حسابی فکر کنم: سگ سیبیل و آقا شیره مثلا!!!
    به امیروسین: هاها! الان هم معلم شماست آقای سالاری؟ می‌توانی سلام برسانی؟ باید میان‌سال باشد دیگر الان! آقای لاجوردی هم گویا همیشه در حال اخراج بوده‌اند. من هیچ وقت یادم نمی‌آید او رسما معلم جایی بوده باشد.

  10. سولوژون (جون+ژن)؛
    1- احتمالاً به خاطر الفنون است. این مرگ‌های burstای، وبا، آنفولانزای مرغی، زلزله در پاکستان. تازه‌گی هم که گویا در خلیج فارس زلزله آمده، چیزی که گویا سابقه نداشته!
    10- شمالی بود فکر کنم اسم‌اش. گویا همان سال‌ها هم برای تحصیل فلسفه‌ی غرب(؟) رفت انگلیس. آن بابا هم تا جایی که یادم است تونسی بود. من هم از آن کتاب خوش‌ام آمد. مشخصاً قبول کردم که باورهای شیعی درست‌تر از باورهای سنی است. مشکل (از دید آن‌ها) این بود که چند سال بعدتر، کل قضیه را ناجور یافتم.
    راستی کلاس‌های شمالی هم تا جایی که یادم می‌آید، ساکت بود و البته تند هم برخورد نمی‌کرد.
    11- من هم از امیری خوش‌ام نمی‌آمد. کفش‌اش هم تا جایی که یادم است، نوک‌اش تیز بود! فوتبال‌اش هم فکر کنم بدک نبود. با همان کفش‌اش شوت‌های محکم‌ای هم می‌زد. فرکانس صدای‌اش هم به نسبت صدای مردانه، بالا بود، مخصوصاً وقت‌ای کمی هیجان زده می‌شد و صدای‌اش را می‌برد بالا و یک جور زنگِ خاصی داشت، نداشت؟ اووووه! به‌ترین قسمت‌اش این بود که اسم‌اش ضیاء بود و صابی می‌گفت که این اسم را نگوییم 😉
    13- محدث هم موجود جالب‌ای بود. البته من هیچ وقت باور نکردم که آدم مهم‌ای باشد، شاید یک چند تا از سخنان خوب‌اش را در وبلاگ‌ام نوشتم.
    14- هاها! عربی! عجب مشکلاتی داشتم من با کابلو! (آهای کسی فکر بد نکند!!) ولی همان سواد اندک‌ام هم با ترس از کابلو دچار نقصان شدید می‌شد. بچه هم که حساس بود…. جالب این است که بعدتر که خودم به خاطر کنکور عربی می‌خواندم، حتی از آن خوش‌ام هم می‌آمد!
    15- من شاه‌نامه را یادم نمی‌آید. یادم است شهرام داده بود از آرش کمان‌گیر ِ سیاوش کسرایی قسمت‌هایی را حفظ کنیم که من واقعاً از این کارش خوش‌ام آمد، الآن هم خوش‌ام می‌آید.

  11. می‌دانی .. همیشه یکی از چیزهایی که مورد علاقه من این بوده که کسی برای‌ام خاطره تعریف کند! این متن بلند و بالای‌ات کلی سرحال‌ام کرد! 🙂 فکر کنم من هم باید یک تلاشی در همین راستا بکنم و برای‌ات از معلم‌های دوران مدرسه‌ام بنویسم.
    راستی! الان ساعت 20:20 است!

  12. می‌دانی .. همیشه یکی از چیزهای مورد علاقه من این بوده که کسی برای‌ام خاطره تعریف کند! این متن بلند و بالای‌ات کلی سرحال‌ام کرد! 🙂 فکر کنم من هم باید یک تلاشی در همین راستا بکنم و برای‌ات از معلم‌های دوران مدرسه‌ام بنویسم.
    راستی! الان ساعت 20:20 است!

  13. به لرد:
    ۱-هاها! نمی‌دانم چرا زمان همه‌ی شاهان و خلفا و آخوندها از این بدبختی‌ها بوده!
    ۱۰-من هم به همان باور رسیدم! الان اما اگر برگشته باشد باید در بوق شده باشد، چرا نشده؟!
    ۱۱-یک چیزهایی از صدای‌اش به یاد دارم. فوتبال‌اش را ولی خیلی خوب به یاد ندارم. فقط یادم می‌آید فردی فوتبال‌اش خوب بود(!) و دب‌دب خیلی غرغر می‌کرد و ما دو نفر هم همیشه ستون‌های تیم بودیم.
    ۱۳-من از محدث چیز زیادی یادم نمی‌آید جز این‌که ازمان می‌خواست تفسیر بنویسیم و ما هم می‌بافتیم. بعد یک‌بار بعد از امتحان آمد و به کلاس گفت که این پسر (شروین صادقی) شاه‌کار است و تفسیری نوشته بیا و ببین! من هم یک نگاهی به شروین انداختم چون اصلا آن موقع به قیافه‌اش نمی‌آمد این چیزها. هاها! خوبی‌ی گوگل این است که من حس نمی‌کنم دارم غیبت می‌کنم. کافی است جستجو کنند و ببینند راجع به‌شان چه گفته شده است. شروین! سلام!
    ۱۴-اوهوم! باید یک زمانی در مورد کابلو هم بنویسم. این هم از زنگ‌های ناخوش‌آیند زندگی‌ام بود. من همیشه در تعجب بودم که تو چرا در زمان کنکور از عربی خوش‌ات آمده است. به نظ�م هیچ چیز جالبی نداشت آن موقع.
    ۱۵-شاه‌نامه مربوط می‌شد به سال سوم و فکر کنم آقا شیره! تو با آقا شیره نبودی، بودی؟! ما با هم هم‌کلاس نبودیم آن زمان. شهرام هم در کلاس ما نگفت حفظ کنیم، گفت یاد بگیریم یک صفحه‌اش را درست بخوانیم. من یک چیز از او به خاطر دارم و آن هم این بود که می‌گفت در هر نوشابه (که ما هر زنگ تفریح یکی‌اش را می‌نوشیدیم مینیمم!) به اندازه‌ی ده حبه قند ریخته شده است. یادم نمی‌آید این نکته را «من باب» سلامتی‌مان می‌گفت یا صرفه‌جویی اقتصادی؟ آها … می‌گفت ما کتاب هم کم می‌خوانیم. می‌گفت شما سالی ۱۵ تا کتاب هم نمی‌خوانیم. فکر کنم تخمین وضعیت بد مای‌اش خیلی بد بود!
    به جی.اف. خودم:
    مگه تو مدرسه هم رفتی؟! :* تعریف کن ببینم! (:

  14. اونی که لقبش «سگ سبیل» بود، فامیلش «مشیریها» بود دیگه! که همیشه کنار پنجره می ایستاد و به دوردستها خیره میشد و سبیلش ر� تاب میداد. همه هم میدونستیم که داره به زنگهایی که توی فرزانگان داشته فکر میکنه lol

    بعدم فکر نکنم منو توی راهنمایی دیده بودی. من اصلا تهران نبودم اون موقع! یعنی میخوای بگی اومده بودی ولایت ما و منو دیده بودی؟!؟!

    بعدم که:آخ! شروین صادقی! سال اول دبیرستان با هم روی یه نیمکت مینشیتیم. هاها! روزگاری بود! کاریکاتور معلمها رو میکشیدیم روی میز، بعد editشون میکردیم تا خوشگل میشدن، بعد هم میرفتیم زنگهای کامپیوتر توی سایت با QBasic اونها رو میکشیدیم! اینقده خوشگل میشدن lol
    ولی خود خرمون اونها رو save نکردیم برای خودمون! یادمه ولی هومن مسگری یه بار اونها رو برای خودش save کرد روی یه دیسک! به ما هم ندادش بعدا…

  15. چقدر کامنت(: این هفدهمی است به خاطر 17 شماره‌ای که نوشته‌ات دارد.

    من اسم معلم‌هایم را خیلی تک و توک یادم هست. چه حافظه‌ای داری(:

  16. چقدر کامنت(: این هفدهمی است به خاطر 17 شماره‌ای که نوشته‌ات دارد.

    من اسم معلم‌هایم را خیلی تک و توک یادم هست. چه حافظه‌ای داری(:

  17. خب این یک کم مشکل بی ادبی داره این خاطره ولی از امیری سوالی شده بود در مورد احکام صیغه و اگر تایم تموم بشه و مراحل کار نیمه تموم بمونه حکمش چیه!! و بنده خدا از عصبنایت منفجر شده بوده!

  18. به soRceReR: آره! مشیریها بود! یادم می‌آید. آدم خوبی بود به نظرم. کاظمی هم بود. من تو را مسلما در دوران راه‌نمایی در مدرسه ندیدم. ولی فکر کنم یک‌بار در نمایش‌گاه بین‌المملی کامپیوتر دیدم‌ات. با پسر خاله‌ات امده بودی. البته شک دارم تو بودی یا نه، ولی این‌طور به نظرم می‌آید. من حاجیز را یادم هستش! تو هم یادت هستش؟!
    به رامین: نه! حافظه‌ام خیلی هم خوب نیست، ولی خب، وقتی یک‌سال از یکی عذاب بکشی یادت می‌ماند اسم‌اش حتما!!! من یکی از کسانی را که اسم‌اش را به خاطر نمی‌آورم، استاد ریاضی ۲ مان است. کس‌ای نیست کمک کند؟ می‌گفتند پسرخاله‌ی مقام معظم است. حالا به سراغ آن‌جا هم می‌روم.
    به سینا: شما دوره‌ی بعد از ما بودید یا قبل؟ (البته می‌دانم که نمی‌دانی!) به نظر می‌رسد بعدمان بوده باشید که چنین سوالی کردید. حالا غیر از عصبانیت پاسخ هم داد؟!

  19. ye hese ajibi behem dast dad in neveshtato ke khoundam,faregho tahsile che sali hasti?aval dabirestan moshiriha moaleme ma boud(farzanegan) hame migoftan hize!man hanouzam nafahmidam chera inghad poshtesaresh safhe mizaran!yezamani shagerdesh boudim alan hamkar shodimo darim ketab minevisim baham amma bazam nafahmidam chera hame hamchin sefataayi behesh midan?!shayad man kheili yoolam!farzanegan ye joorayi masire zendegie mano kheili avaz kard bekhatere etefaghati ke oonja baram oftad,hese ajibamam bekhatere ine ke az tak take in moalemayi ke gofti koli khatere daramo shenidam,ham delam mikhad bargardam be oon doran ham ye hese badi daram nesbat behesh.

  20. به سارا: خب، این‌که چرا صفت می‌گذاشتند را نمی‌دانم. فکر کنم سخت است نظر دادن در موردش. یک جور تقسیم‌بندی‌ی ذهنی است. اما یک نکته‌ای: معلم‌های مشترکمان رفتارهای یک‌سان نداشتند. مثلا آقای صادقی (یا صادقیان – فیزیک) گویا در فرزانگان آدم خیلی خوش‌اخلاقی حساب می‌شد اما در علامه‌حلی به طور معمول قابل قبول بود ولی بعضی وقت‌ها دچار تیک‌های عصبی‌ی شدید می‌شد. به آقای مشیریها سلام برسونید و به‌شان بگویید ما هیچ صفت بدی در موردشان به کار نمی‌بردیم جز همان‌ای که بچه‌ها گفتند! (: در ضمن من فارغ‌التحصیل ۷۷ هستم (ورودی‌ام را به خاطر ندارم، اما لابد ۶۹ می‌شود). هی! اعتراف کنید که‌ها آن موقع به دنیا نیامده بودند!!!

  21. are:D bedonya naioomade boudam!sadeghi ham too madreseye ma kheili khoshakhlagh boud:Dshenidam too alame heli harkikhande bija mikarde migofte be nanat bekhand amma inja kheili moteshakhes boud!faghat vaghti cigaresh dir mishod yekam shaki mishod!

  22. اولین باره که (اتفاقی)این وبلاگ رو دیدم؛ واقعا ازتون ممنونم؛ من هم نسبت به اون سالها حس عجیبی دارم،هم شوق و هم یه کم ترس ؛ یادش به خیر؛ امیدوارم همه تون هرجایی هستین ، موفق باشین.

  23. زیاد به بعضی از معلمهای مدرسه اعتماد نداشتم. به خصوص با خاطره زهر چشمی که روز مصاحبه ناصرزاده ی عظیم الجسته از ما بچه های نحیف و رنگ پریده گرفت.
    چند بار سر کلاس پیش آمد که پرسیدند کی در خانه ویدیو دارد و من دست بلند نکردم با اینکه داشتیم.
    آقای سالاری خیلی معقول و با سواد به نظر می رسید اما از اینکه مثل بعضیها سفره دلم را برایش باز نکرده بودم پشیمان نشدم. البته از اینکه مثل خیلی از بچه ها مرید یکی دو تا از معلم های جوان نشدم خیلی خوشحالم. چون بزرگتر که شدم حس کردم که حتی فیزیک و ریاضیات جدیدشان هم سکولار نبود. نقطه عطف این تغییر دیدگاه به معلم های جوان و به اصطلاح فارغ التحصیل های مرکز روز جشنواره موسیقی بود که آنها همگی در عمل تحریمش کردند گو اینکه نه مونثی آواز می خواند و نه کسی سبک راک می نواخت.

    با وجود اینکه معلمهای پیرتر کمتر طرفدار داشتند اما از نشانه هایی که در حرفهایشان می یافتم حس می کردم از نوع پدرم قابل اعتمادند. قابل اعتمادی که خودش در خطر برملا شدن راز قابل اعتمادیش است. البته آن موقع این فقط حسی بود و کلمه هایی که برایش می آورم پردازش فکر من پس از عبور از آن دوران است. آقای ایوبی، مهیار، صیامی، ساعتی، حلی، خوشکار، عظیمی، کاظمی، اصلاح پذیر…

    نام آقای لاجوردی حس بدی به من می دهد. حتی اینکه بین بچه ها مریدان بسیار داشت و من دوستش نداشتم بیشتر احساس تنهای سال اولم را تقویت می کرد.
    مثل ناصر زاده گربه را دم حجله کشت. آنقدر ما را از عربی ترساند که تمام وقت مشق عربی می نوشتم و نگران کلاس عربی بودم. می توانست اجازه بدهد آن علاقه طبیعی من به زبانشناسی مرا به عربی هم جلب کند اما با ترساندن ما روز اول کلاس اول راهنمایی از خودش خاطره ای گذاشت که در فکرم شبیه قدم زدن صدام جلوی گروهان است.

    می گفتند آقای شمالی برای ادامه تحصیل به انگلیس رفته بود. به نسبت هم رشته های خودش باهوش و کم حرف بود. تنها معلم دینی معمم من بود و از کت و شلوار پوشهای دیگر بهتر بود. آقای امیری هم بد نبود از این نظر که احساس نمی کردم که می خواهد از حس درونیم سر در بیاورد. آقای نظری هم بود که هم قرآن درس می داد و هم مسوول سمعی بصری بود. فیلمها را سانسور می کرد و وقتی معلم نداشتیم اگر حیاط خالی نبود برایمان فیلم می گذاشت. یکی دو نفر هم بودند که سر قسمتهای سانسور شده صدایشان در می آمد و خودشان را لو می دادند که نه تنها ویدیو دارند و این فیلم را دیده اند بلکه بابایشان هم فلان صحنه را رد نکرده بزند جلو که بچه منحرف نشود. در کلاس آقای نظری تحقیق قرآن می کردیم و تفسیر المیزان و نمونه می خواندیم. از بعضی مطالب حسابی انگشت به دهان بودیم (موضوع ما حضرت سلیمان بود). تحقیق گروهی چقدر سخت بود.

    متاسفانه یکی دو نفر از معلم هایمان به نظرم شارلاتان بودند. آنهایی که از ترس کم آوردن در مقابل سوالهای غیر قابل پیش بینی بعضی از بچه ها همه را با مساله های سخت سر کار می گذاشتند و آنهاییکه سر کلاس چیزی یاد نمی دادند که در امتحان بلد باشی و خودت نمره بگیری ولی با نمره های به نسبت بالا به بچه ها رشوه می دادند.

    البته در مقابل بسیاری بودند که شرافتشان را نه به حمایت مدیر می فروختند نه به رفاقت مریدانه کودکان ساده. همانهایی که حتی اگر بیشتر اخم می کردند بیشتر دوستمان داشتند. همانهایی که اگر با بچه ها فوتبال بازی نمی کردند اما پای کنسرتشان خیره می نشستند. همانهایی که رازت را کف دست ناظم و معلم نمی گذاشتند. همانهایی که می شد در درگیری بین بچه ها و مدیر و ناظم طرف بچه ها را بگیرند.

    اگر همینقدر که اینجا طولانی نوشتم می توانستم انشاهای طولانی بنویسم انشا که برای من معیار اصلیش طولش بود درس آسانتری می شد.

  24. چه جالب من نمیدونستم که دبستان هم مثل راهنمایی و دبیرستان باهات هم مدرسه ای بودم.
    خاطراتت جالب بودن و کلی خاطره برام زنده کردن ممنون.
    راستی اون معلم دینی دبستان آقای مظلوم نبود؟

  25. شب به خیر 🙂

    نگفتم که ثبت بشه…
    نگفتم که بری تو نوستالژی…
    نگفتم که بگی تفو ای چرخ گردون…

    و هزارتا نگفتمِ دیگه!

    گفتم که یادت بیاد، خوشحال شی و بدونی که هنوز میتونی همون لبخنده رو بزنی و بزنی! و بدونی که من وقتی دارم این رو مینویسم دارم اون لبخنده رو میبینیم (نخیر! تصور نمیکنم!) و این نوارِ یادِ کش-اومده-در-اثر-مسافت-چهاربعدیِ باریک پاره نشده که هیچ! بهتر از هر یاد-آور (reminder) ی من رو هر از چند گاهی به سوت (سمتت!) میکشه!

    شبت خوش (به خیر!)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s