«همه می‌میرند» سیمون دو بووار

«همه می‌میرند» سیمون دو بووار را شروع کردم. احساس آرامش خاصی به من داده است: حداقل این اوایل‌اش. این مورد و چند مورد دیگر، همگی، باعث شدند که به این نتیجه برسم که «ای بابا!»
آره!

مگر تا به حال شده

مگر تا به حال شده بود که اگر اشتباه کنی به‌ات بخندم یا کنف‌ات کنم؟!
اصلا مگر تا حالا شده اشتباه کنی در چیزی که من به آن فکر می‌کنم؟!
عجب شک‌هایی می‌کنی دوست من!

حس آدم‌های رفتنی را پیدا

حس آدم‌های رفتنی را پیدا کرده‌ام … آدم‌هایی که به زودی محیط‌شان را ترک می‌کنند. دیگر هیچ کدام از آن آدم‌های قبلی را نخواهند دید و همه رابطه‌های قبلی‌شان مضمحل می‌شود.
بعضی وقت‌ها از این خوش‌حال‌ام. خوش‌حال‌ام که به دنیایی وارد می‌شوم که دیگر کسی من را نمی‌شناسد،‌ پیش ذهنیتی نسبت به من ندارد: حافظه‌ای وجود ندارد برای پیش‌قضاوت در مورد تو.
اما گاهی هم ناراحت‌ام. ناراحت از زمانی که صرف ایجاد این همه رابطه انسانی کرده‌ام. رابطه‌هایی که گاهی از جنس احترام بوده است و گاهی از جنس دوستی و گاهی از جنس صمیمیت.
دلیلی ندارد که این‌ها بخواهد نابود شود ولی نمی‌دانم چرا این‌گونه حس می‌کنم که همه‌شان از بین می‌رود. جامعه فعلی‌ام به همین روند ادامه می‌دهد و مرا فراموش می‌کند و من صاحب نوستالژی جدیدی می‌شوم در حالی که در واقعیت لزومی به داشتن چنان حسی برای‌ام وجود نخواهد داشت.
عجیب است … این روزها حس خاصی نسبت به رابطه‌ام با افراد پیدا کرده‌ام. یک جور حس بدبینی … بدبینی‌ای که می‌خواهد همه رابطه‌های‌ام را نابود کند.

اگر جاسوس می‌خواهید مرا استخدام

اگر جاسوس می‌خواهید مرا استخدام نکنید، به دردتان نمی‌خورم!
اما نکات جاسوس‌شناختیک زیر همیشه به کار می‌آیند:

1-اگر خواستید دیده نشوید می‌توانید از محل حادثه دور شوید ولی یادتان باشد که زیادی دور نشوید چون آن وقت شما هم چیزی نمی‌بینید.
2-یک جاسوس همیشه باید برتری‌ای نسبت به مجسوس(!) داشته باشد: مثلا چشم‌های قوی‌تری داشته باشد، دوربین‌های بهتری داشته باشد، از وسایل برتری استفاده کند یا چیزهایی از این دست. اگر هیچ کدام از این‌ها را نداشت (و تازه عینکی هم بود!) دیگر خیلی رو می‌خواهد جاسوسی کردن.
3-سطح گاوسی را همیشه به خاطر داشته باشید: اگر همیشه نقاط ورود و خروج را تحت کنترل داشته باشید و بعد ببینید که در مدت زمان معقول کسی وارد یا خارج نمی‌شود می‌توانید مطمئن باشید که خنگ هستید و مجسوس فرار کرده است.
4-یک جاسوس اگر بخواهد همیشه حداکثر t0 از مجسوس با سرعت v عقب بماند و در یک دو راهی گیر کند (و نتواند انتخاب کند) و پس از پیمودن مسافت l تصمیم بگیرد که اشتباه رفته و برگردد تا به کسی که در تعقیب‌اش برسد، می‌بایست بتواند با سرعت u=2[l/t0 + v] بدود. برای روشن شدن قضیه مثال عملی‌ای می‌زنم: اگر زمان عقب ماندن 5 دقیقه باشد، مکان تصمیم تصحیح خطا 500 متر و سرعت مجسوس پیاده 5 کیلومتر در ساعت باشد (سرعت معمول یک پیاده)،‌ آن‌گاه جاسوس باید با سرعت 16 کیلومتر در ساعت بدود. یعنی تقریبا تنها نصف سرعت قهرمان دو 100 متر، برابر سرعت قهرمان دوی 400 متر یک دبیرستان و از این حرف‌ها. توجه کنید که در این حالت جاسوس نباید 10 ثانیه و یا 90 ثانیه و یا در آن حدود بدود، بلکه او باید 600 ثانیه بدود واز آن‌جا که انسان‌ها موجودات خطی‌ای نیستند، این کمی برای‌شان مشکل است.
5-از ایستگاه‌های مترو نمی‌توانید به عنوان زیرگذر استفاده کنید. چون متهم به دزدی می‌شوید.
6-کتاب خریدن حتی در موقع جاسوسی هم ممکن است.
7-مستقیم توی چشم آدم‌های سر راه‌تان نگاه کنید: دود می‌شوند و راه‌تان را باز می‌کنند (هر راهی که می‌خواهد باشد چه در فضا و چه در ذهن). گرچه ممکن است شما هم همان بلا سرتان بیاید. چشم‌ها تیغ دو لبه‌اند.
8-با قیافه تابلو جاسوسی نکنید. دلیل این‌که تا به حال یک جاسوس معمم دیده نشده است تقریبا همین است.
9-اگر فکر می‌کنید که چون مجسوس چشم‌های ضعیفی دارد، پس کارتان راحت است اشتباه می‌کنید. قانون مورفی می‌گوید که مجسوس بهترین وضعیت بینایی خود در طول روز را زمانی دارد که شما در بدترین نقطه استتار ممکن (مثلا تقریبا جلوی مجسوس) قرار دارید و به صورت غریبی highlight شده‌اید‌ (مثلا ماشینی حرکت می‌کند،‌ روی شما گل پاشیده می شود و همه خیابان شما را نگاه می‌کند).
10-جاسوس‌ها همیشه برای جاسوسی نمی‌آیند. بعضی وقت‌ها آن‌ها برای نزدیک شدن نمی‌آیند. نمی‌خواهند چیزی را بدزدند. نمی‌خواهند آزاری برسانند. ترسناک نیستند. تنها برای دیدن می‌آیند: برای کسب لذت نگاه کردن بدون برقراری هرگونه رابطه‌ی دو طرفه‌ای. بعضی‌ها تنها برای رفتن آمده‌اند. 😉

نه! آن شب که در

نه!
آن شب که در خیابان‌ها تنها گام می‌نهاد و اشک‌ می‌ریخت، کسی او را ندید جز من.
کسی تولد او را ندید، من هم ندیدم.
کسی مرگ‌اش را ندید. من هم. من فقط اشک ریختن او را آن‌هنگام که تنهای تنها در آن شب تاریک زمستانی خیابان‌های سرد شهرمان را می‌پویید و اشک می‌ریخت و با خود صحبت می‌کرد از نزدیک‌ دیده‌ام. و هیچ کسی جز من او را آن موقع ندید. چه تنها بود و چه آشفته.
چه کسی می‌داند او کی متولد شد. و چه کسی می‌داند که چه زمانی خواهد مرد – اگر نمرده باشد تا به حال.
هیچ‌کسی سراغی از او ندارد. من هم از او بی‌خبرم. تنهاتر از آن بود که بشود از دنیای‌اش خبری آورد.

انباشته‌ از حرف‌ام … می‌خواهم بنویسم. می‌خواهم دنیاهای جدیدی خلق کنم. اما هجوم‌شان به ذهن‌ام آن‌قدر زیاد است که قلم‌ام بر سفیدی کاغذ می‌میرد: می‌میرد. قلم‌ام دیگر نمی‌تواند به سرعت ذهن‌ام برسد. و ذهن‌ام آن‌قدر سریع شتاب می‌گیرد که دیگر چیزی به آن نمی‌رسد: آدم‌ها، اجسام، دنیا و خودم. پس همه‌شان رنج‌ام می‌دهند: درد می‌کشم. و می‌نویسم. و درد می‌کشم. پس می‌نویسم. و درد می‌کشم. پس باز خواهم نوشت. پس درد خواهم کشید. درد می‌کشم تا بنویسم، می‌نویسم تا درد بکشم، درد می‌نویسم، نوشته‌های‌ام درد می‌کشند – من نوشته می‌شوم.