آگاهی چیزی است که در

آگاهی چیزی است که در زندگی دنبال‌اش هستم: آگاهی، فهم، درک.
این به صورت‌های مختلف تظاهر می‌کند. مثلا این شکل‌اش: دوست دارم بدانم در ذهن دیگران چه می‌گذرد.

من Timeام رو می‌خوام!!!!! امروز

من Timeام رو می‌خوام!!!!! امروز به 30 ثانیه‌ای که از اینترنت گرفته بودم گوش دادم. من Timeام را می‌خوام!
(توضیح ضروری برای ناآگاهان: Time اسم آهنگی است از آلبوم Dark Side of The Moon از Pink Floyd که احتمالا همه‌تان اول‌اش را در تقویم تاریخ سال‌های پیش (ساعت شش و نیم صبح) شنیده‌اید.)
آی!!!

اگر از کسی بدتان بیاید

اگر از کسی بدتان بیاید چه می‌کنید؟ از او دوری می‌جویید؟ با او مبارزه می‌کنید؟
اگر از کسی خیلی بدتان بیاید چه؟ از او دوری می‌جویید؟ با او مبارزه می‌کنید؟
اگر با کانون جهالت و شر مواجه شوید چه می‌کنید؟ فرار می‌کنید؟ می‌جنگید؟ می‌کشید؟

نمی‌دانم … فکر نمی‌کردم این‌همه آدمی پیدا کنم که از آن‌ها بدم بیاید. ولی پیدا شدند و خوب هم پیدا شدند.

در حال تصحیح داستانی هستم

در حال تصحیح داستانی هستم که مدت‌هاست آغازبه نوشتن‌اش کرده‌ام. البته مدت‌ها به معنای اوایل بهمن است. این چند روز اخیر کمی به آن دست برده‌ام و بخش‌هایی‌ هم به آن اضافه کرده‌ام. فصل پایانی‌اش باقی مانده است که با این‌که می‌دانم می‌خواهم چه کارش کنم ولی درباره جزییات‌اش چندان چیزی نمی‌دانم. نباید داستان بدی شده باشد: خودم بدم نیامده از آن. جدا از این حرف‌ها یک ویژگی جدید زبانی هم دارد. آن هم این است که برخلاف بقیه داستان‌هایی که تا به حال نوشته‌ام در دیالوگ‌ها از زبان نوشتاری متداول فارسی استفاده نکرده‌ام. هر چیزی را که می‌شنویم به همان صورت نوشته‌ام. بعضی‌ها (از جمله خودم چند وقت پیش!) فکر می‌کنند که این کار نادرست است ولی پس از خواندن چند فصل از کتاب «دوره زبان‌شناسی عمومی» فردینان دو سوسور حس کردم که درست‌تر همان چیزی است که گفته می‌شود و نه برعکس. البته این تنها در حد یک حس بدون آگاهی عمیق است چون نه هنوز خیلی به آن فکر کرده‌ام و نه این‌که اطلاع قابل ملاحظه‌ای از زبان‌شناسی دارم.

چند روز پیش تلویزیون ایران

چند روز پیش تلویزیون ایران فیلم «پری» را نشان می‌داد که اقتباسی است از «فرانی و زویی«ی سالینجر که این یکی را به تازگی خوانده‌ام. دیدن فیلم یک کتاب همیشه برای‌ام جالب بوده است و این مورد هم مستثنا نبود ولی باید اعتراف کنم که به نظرم قسمت عمده‌ای از زیبایی کتاب دود شد و رفت پی کارش. صحنه فوق‌العاده (یعنی شاهکار!) گفتگوی زویی (زاخارین!) و مادرش در حمام تبدیل شده بود به گفتگو در اتاق خواب و پشت بام و یک صحنه معمولی. گرچه شاید بتوان گفت صحنه خودکشی (آتش‌سوزی) زیباتر از خود کتاب بود (این را یکی از وبلاگ‌ها هم گفته بود. ولی یادم نیست کجا بود.). تنها می‌توانم بگویم که لذت کتاب خواندن‌اش به دلایل مختلف چند ده دی‌بی بالاتر بود.

امروز یک دوست عزیز را

امروز یک دوست عزیز را دوباره پیدا کردم: پویان!
ممنون پویان از نامه‌ات. مدت‌ها بود که نامه‌های‌ات را نخوانده بودم و دل‌ام لک زده بود برای آن‌ها و برای‌ تو.
و بازهم ممنون از خوش‌آمد گویی‌ات در آن صفحه کذایی کم خواننده‌ات. من خواننده دایم‌اش خواهم شد، حتی اگر ننویسی چیزی در آن.

«سیزده به در امسال چند

«سیزده به در امسال چند نفر از دوستان‌ام را دعوت کرده بودم و کلی کار کردیم. صفحه‌ی سفیدی را هم باز گذاشتم تا هر کس هر چه می‌خواهد در آن بنویسد و این نتیجه‌اش شد. البته می‌شد بهتر از این‌ها در آن نوشت ولی همین‌ هم چندان بد نشد از نظرم.»

من اینجام… در اتاق امیرمسعود هستم داره پسر عمویش را خفه می‌کند. من اینجا هستم و لورنا دارد می‌خواند. برو Raminia.blogspot.com …. نوشتم… این چرا اینطوری است؟ (رامین نوشت)
من همینطوری داریم
من هم دارم کار خلاقانه انجام می‌دم. شما چطور؟!
این‌ها دارند برای خودشان کار خلاقانه انجام می‌دهند؟! مثلا چه کاری؟!
این‌جا این‌طوری هست که هر کسی خواست می‌آید می‌نویسد،‌بعد من برنامه خاصی برای‌شان ترتیب می‌دهم. می‌دانید چه برنامه‌ای؟! من هم نمی‌دانم. البته دروغ می‌گویم. (سولوژن نوشت)
الان دارم کفش پای‌شان می‌کنم برویم فوتبال. با بچه‌هایی در حوالی 10 سال کوچک‌تر از خودمان.
(رامین می‌نویسد) من پیشنهاد دادم که یک داستان بنویسم اما هنوز به طور کامل پیشنهاد را نپذیرفته‌اند … فکر کنم تقصیر سولوژن است… فکر می‌کند که طرح داستان باید هدف و این چیزها داشته باشد اما به نظر من اگر قرار است ما پست مدرن رفتار کنیم اصلاً احتیاج به یک طرح کامویی یا چیز مشابه‌اش نداریم … فقط کافی است شروع کنیم… پیش برویم و در نهایت به نتیجه می‌رسیم… به این می‌گویند آفرینش هنری از بنیاد تصادفی! هاه! کوش این سولو که ببیند چه نظریات بزرگی برایش ارائه دادم((:
من تصمیم دارم با روزبه شروع کنم به صورت Iteration .

یکی دو نوشته اخیر با

یکی دو نوشته اخیر با چیزهایی که قبلا در این‌جا قرار می‌دادم کمی فرق داشت. یکی‌ داستان کوتاهی بود و دیگری هم یک نمایش‌نامه.
ویژگی‌ منحصربه فرد نمایش‌نامه در این بود که توسط من به تنهایی نوشته نشد، بلکه هرکدام از شخصیت‌ها توسط یک نفر نوشته شده است. ویژگی مفید این کار بالا رفتن دینامیک متن است. گفته‌ها از فضاهای ذهنی‌ای می‌آیند که تنها برای یک نفر نیست و این یعنی تنوع بیش‌تر اندیشه‌ها: نوشته خود به خود چندزبانی می‌شود. از طرف دیگر عیب‌اش این است که به احتمال زیاد انسجام‌اش بسیار کم می‌شود و نویسنده برای نزدیک شدن به مشغله ذهنی‌اش نه تنها باید با زبان کلنجار برود که با چند انسان فعال هم این‌کار را بکند. پس اگر من می‌خواستم به یک پایان داستان مشخص برسم نباید از این روش استفاده می‌کردم چون ممکن بود وسط کار توسط یکی از شخصیت‌ها به دور افکنده شوم. و این واقعا زیباست چون متن بسیار شبیه به مبارزه زندگی می‌شود آن هم نه به وسیله‌ای القایی که به صورت خود به خود و ذاتی.
کمی در مورد داستان می‌نویسم: در این داستان معمول و غیرمعمول در هم آمیخته شده است. شخصیت اصلی داستان (که البته در نهایت معلوم می‌شود در آن همه افراد دنیا شخصیت اصلی‌اند یا به عبارت دیگر شخصیت اصلی و غیراصلی وجود ندارد و همه یکی‌اند) در یک چهارراه ایستاده است و چون هر فرد معمول دیگری به نکاتی چون لکه‌ای که شبیه روغن می‌نماید (و بعدا مشخص می‌شود که نیست) توجه می‌کند و آفتاب هم به صورت‌اش می‌زند و شخصی از او کمک می‌خواهد. آن شخص عینک عجیبی به چشم گذاشته است. چرا باید این‌جوری باشد؟ عینکی که شیشه‌اش آن‌قدر قطور است که برای شخصیت اول‌ام غریب می‌نماید. او با این عینک نمی‌تواند از خیابان عبور کند. او نمی‌بیند آن‌چه باید ببیند (ولی �ی‌تواند حمله کند). در آن سمت هم آن فرد عینکی به کمک‌ کننده‌اش حمله می‌کند. چرا باید این کار را بکند؟ و اگر از طریق آخر داستان بفهمید همه یکی‌اند و آن عینکی و غیرعینکی شخصیت‌های جدایی نیستند چه می‌گویید؟ او به خودش حمله است: او خود را می‌خواهد نابود کند بدون این‌که از این آگاه باشد. در ضمن کجای دنیا با یک ضربه مشت کسی خونین بر روی زمین می‌افتد؟ چرا آن شخص می‌بایست این‌همه شل و ول باشد؟
عادت ندارم درباره چیزهایی که می‌نویسم توضیح بدهم. روزگاری کسی به من گفت که اگر کسی از تو پرسید چرا می‌نویسی، تنها به‌اش بخند. نوشتن دلیل ندارد، نوشتن خود دلیل است. نوشته، خود، وجودی واقعی است که نیاز به تفسیر و توضیح ندارد و اگر کسی چنین کرد تنها نظر شخصی خودش را گفته است. در نتیجه آن چه در بالا نوشتم هم تنها برداشت خودم از داستان می‌شود و البته برای‌ام بدیهی است که بیان این برداشت توسط خود نویسنده مخرب‌ترین کاری ا�ت که ممکن است توسط یک نویسنده برای متن‌اش انجام شود (چون جلوی تاویل‌ها را تا حد زیادی می‌بندد) ولی با این‌حال این کار را کردم چون می‌خواستم قربانی کنم!

{مقدمه: این نمایش‌نامه نمونه‌ایست از

{مقدمه: این نمایش‌نامه نمونه‌ایست از آثاری که توسط چند نویسنده پدید آمده است. هر کدام از شخصیت‌ها توسط یک نفر بیان شده است. لازم به توضیح است که قبل از نوشتن داستان در مورد خط سیر آن توافقی به عمل نیامده بود. نویسندگان این نوشته به ترتیب قد بدین ترتیب‌اند:
لرد شارلون
رامین
سولوژن}

{مکان میز گردی در گوشه‌ی دنجی از یک کافه می‌باشد. آسمان نیمه‌تاریک است.}

س: چرا؟
م: چون نباید این‌جوری باشه.
{«ک» چپ چپ به «م» نگاه می‌کند و فنجان قهوه‌اش را در نعلبکی می‌گذارد.}
م: چرا این‌جوری به من نگاه می‌کنی؟
«ک» پوزخندی می‌زند.
س: این درست نیست. تا کی می‌تونه به این کارا ادامه بده؟
ک: نمی‌دونم. و برام هم مهم نیست که تا کی می‌تونه ادامه بده.
م: مهم اینه که …
ک: هیچ چیزی مهم نیست.
{«س» سرش را با عصبانیت به سمت «ک» بر‌می‌گرداند.}
س: هیچ چیزی مهم نیست؟! مسخره است!
ک: چرا مسخره است؟
س: زندگی بازیچه نیست. اگر من جاش بودم یک فکری به حال خودم می‌کردم.
م: پس حتما لذت می‌بره که این‌قدر لفت‌اش می‌ده.
س: لذتی مرگ‌آور!
م: از نظر تو.
ک: و چه جور لذتی از نظر تو؟
م: من چه اهمیتی دارم؟ مهم اونه.
{«س» نگاه‌اش را ازروی فنجان‌ بلند می‌کند. فنجان‌اش را کمی جابجا می‌کند تا بتواند راحت با دست دیگرش آن را بردارد. و بر‌می‌دارد. }
ک: پس چرا درباره‌اش صحبت می‌کنی؟ به تو چه ربطی داره؟ چطوری می‌تونید در مورد زندگی یک نفر دیگه حرف بزنید و براش تصمیم هم بگیرید در حالی که اون زندگی شما نیست، زندگی اونه!
س: تصمیم نمی‌گیرم! دیروز بهش زنگ زدم، پای تلفن صداش مثل همیشه نبود. یادم باشه اگر من هم یک بار صدام عوض شد بهت زنگ نزنم.
ک: که چی؟! که چی؟! صداش هر طوری می‌خواد باشه، باشه! چه دلیل می‌شه که شماها بخواید در موردش تصمیم بگیرید؟ دلتون براش می‌سوزه؟ می‌خواید نجات‌اش بدید؟ حس انسان دوستی‌تون گل کرده؟ همه‌تون دیوونه‌اید!
م: ممکنه این حرفهایی که می‌زنی درست باشه ولی ما هممون آدمیم. پس می‌تونیم در مورد هم‌دیگه صحبت کنیم. فرقمون با حیوون‌ها در اینه که به قول تو دلمون برای هم‌دیگه می‌سوزه. حالا ممکنه یکی هم بهمون بگه دیوانه.
س: آره! من وقتی سرم درد می‌کنه اگر یک نفر بهم استمانیفون بهم بده ازش ممنون می‌شم، تو نمی‌شی؟
ک: استمانیفن … آره … آره … ممنون می‌شم حتما، ولی فرقش اینه که اون موقع می‌خواد که به‌اش یک کوفتی بدید بخوره ولی الان چنین چیزی ازتون �خواسته. خواسته خود لعنتی‌اش رو بفرسته او دنیا و شما دارید جلوش رو می‌گیرید و نمی‌ذارید این کار رو بکنه. این‌جا دارید با یک انسان و اراده‌اش مبارزه می‌کنید، کمک‌اش نمی‌کنید،‌ این رو میفهمین؟
م: اراده‌اش؟ اون به خاطر بی‌ارادگی داره این کار رو می‌کنه.
ک: خوبه … خوبه …
{«ک» خودش را کمی جابجا می‌کند و با لحنی شمرده ادامه می‌دهد.}
ک: یک سوال. تو اعتقاد داری که درسته بعضی وقت‌ها اراده یک نفر دیگه رو کنار بزنی و به جاش تصمیم بگیری؟
{«م» از کیف دستی‌اش آینه و وسایل آرایش‌اش را در می‌آورد و آرایش صورت‌اش را درست می‌کند. «س» بغض کرده می‌گوید: }
س: خدایا … فقط یک نفر مثل تو می‌تونه …
ک: مثل من؟
س: آره! خود تو!
م: من اراده‌اش رو کنار نمی‌زنم. فقط به نظرم داره تصمیم غلطی می‌گیره. به نظر شما این که یک نفر خودش رو از بین ببره کار درستیه؟
ک: داری اراده یک نفر رو به کلی کنار می‌زنی. یک بدبختی اگر بخواد خودش رو بکشه باید به کی بگه؟
س: صبر کن! زندگی آدم‌ها مهم نیست؟ اراده‌شون مهم‌تره؟
ک: آره. مهم‌تره.
م: چه‌جور می‌تونی همچین چیزی بگی؟ بعضی وقت‌ها ممکنه به خاطر شرایط بد یک نفر تصمیم بگیره خودش رو بکشه. ولی اگر جلوش رو بگیرن بعدا خیلی به فکرش می‌خنده.
{«ک» شانه‌های‌اش را بالا می‌اندازد. «س» دست‌اش را به پشت گوش‌اش می‌برد و همان‌جا نگاه می‌دارد و به «م»خیره می‌شود.}
م: خوب! شونه‌ات رو بالا می‌اندازی؟ با این یکی چی می‌گی؟
{«م» دست‌اش را توی کیف‌اش می‌کند و یک کلت کوچک درآورده و بر روی شقیقه‌ی خود قرار می‌دهد و فریاد می‌کشد:}
م: خوب … به نظرت اگر ماشه رو فشار بدم چه اتفاقی می‌افته؟ هیچ اهمیتی نداره؟
{«ک» دوباره شانه‌های‌اش را بالا می‌اندازد. جرعه‌ای از قهوه‌اش که تقریبا سرد شده می‌نوشد.}
ک: نه. تو می‌خواهی خودت را بکشی، و می‌کشی. همین!
{«س» نیم‌خیز می‌شود.}
س: شما هر دوتون دیوونه‌اید!
{«م» اسلحه را بر روی پیشانی «س» می‌گذارد و ماشه را می‌چکاند.}