حس میكنم برای فضای توخالی

حس میكنم برای فضای توخالی مینویسم. فضایی كه بی مخاطب شده است. فضایی تهی از جاذب فكر.
مدتی است كه نمیتواند بخواندش. نمیدانم كی این كار را دوباره آغاز خواهد كرد. من در این مدت نوشته ام: آن هم نه كم. ولی حس نوشتن برای یك مخاطب ناوجود را داشته ام. مخاطبی كه نوشته هایم را نمیتواند بخواند: برای انسانی كه وجود ندارد – برای انسانی كه برای همیشه دور است – برای خدایی كه دیده نمیشود – برای انسان مرده – برای چیزهایی كه به جهانی دیگر ارجاعشان داده ایم و برای اویی كه هفته ای نیست. كسی چه میداند. شاید حرف نسیم كاملا غلط بود. او گفته بود … بماند چه گفته بود. چه چای داغی … چه مهمانی.

هوس یك نوشته كاغذی كرده

هوس یك نوشته كاغذی كرده ام. میخواهم دوباره بر روی كاغذ بنویسم. نه از آن چیزهایی كه هر روز مینویسم. چیزهایی جدید. نوشته هایی خلاق با حواشی خلاقتر. دفعه پیش كه این كار را كردم تنها لذت بردم. بازی با فكر و خودكارهای رنگ به رنگ بسیار زیباست و واقعی. وقتی كاغذها را ورق میزنی و به دنبال بخشی از نوشته ات میگردی تفكر را در زیر درستت لمس میكنی. تایپ كردن اینطوری نیست. با اینكه شاید وقتی تایپ میكنم بهتر و دقیقتر مینویسم ولی روی كاغذ نوشتن (بدون چرك نویس و پاك نویس كردم) طعم خاص خود را دارد. میخواهم بنویسمش. همه چیزهایی كه در درونم جاری است. كافی است درش را باز كنم تا همه شان بیرون بریزند. ولی منتظرم.

روزمرگی چیست؟! آیا روزمرگی تكرار

روزمرگی چیست؟!
آیا روزمرگی تكرار همیشگی كارهایی یكنواخت است؟ كارهایی كه به علت انجامشان نیازی به استفاده از خلاقیت و هوش نداشته باشیم؟
آیا روزمرگی بلد نبودن «جور دیگر» دیدن روزانه است؟ كسی كه نتواند هر روز را به گونه تازه ای ببیند دچار روزمرگی شده است؟
روزمرگی دقیقا چیست؟
اینكه من هر روز كتاب میخوانم یك روزمرگی است؟ اینكه من هر روز به A,B,C,… فكر كنم یك روزمرگی است؟
اگر A یك انسان باشد آیا دچار روزمرگی شده ام؟
اگر همان یك طرز تفكر باشد چه؟ آیا كانت دچار روزمرگی شده بود؟ و هیوم و ویتگنشتا�ن و راسل و دكارت و هگل و ارسطو و همه فیلسوفان؟
اگر A آسمان باشد چه؟ اگر من هر شب به آسمان نگاه كنم دچار روزمرگی شده ام؟
سوالم این است: چه فرایندی روزمرگی است؟ وقتی چه كاری را تكرار میكنیم دچار روزمرگی شده ایم؟ آیا تكرار فرایند خلاق هم در نهایت به روزمرگی می انجامد؟ شاید بتوان گفت وقتی خلاقیت به روزمرگی می افتد كه دیگر خلاقیت نیست. كشف و شهودیست روال دار و مشخص و از پیش مشخص. حرف درستی میزنم؟
باز هم سوال دارم: چه كسی و چه هنگام متوجه مساله ای به نام روزمرگی میشود؟
كلیتر بپرسم: چه كسی و چه هنگامی متوجه وجود مساله ای میشود و از آن میترسد؟
یك فرد هنگامی از چیزی میترسد كه دارای آگاهی و احساس توام باشد. آن لحظه ای چیزی میتواند انسان را بترساند كه انسان هم آن را با تمام وجود حس كند (در بطن ماجرا باشد) و همچنین به حدی دانش داشته باشد كه بتواند آینده وضعیت را پیشبینی كند. آن وقت است كه از تغییر میترسد. كسی كه از روزمرگی میترسد كه آثار روزمرگی را در خود ببیند و رنج آن را حس كند. همین دیدن یعنی دانش داشتن.
و رنج چیزی است كه حس میشود – آموختنی نیست.

-من خواهان كسب آزادیهای مشروع

-من خواهان كسب آزادیهای مشروع خود به عنوان یك انسان آزادم.
-من خواهان كسب آزادیهای مشروع خود به عنوان یك انسان آزادم.
-من خواهان كسب آزادیهای مشروع خودم از طریق فرار از همه نیرنگها و دوروییها و چاخانهای شاخداری است كه میگویی به عنوان یك انسان آزاد زیینده در جامعه ای مدنی هستم.
-تو خیلی از خود راضی و مغرور و متكبر و بالاتر از همه این حرفها دیكتاتور هستی و خواهان برقراری سیستمی توتالیتر برگرفته از آرمانهای مطلق گرای خودت بر ذهنیت من هستی. من تو را به هدف نیل به آن چیزهایی كه بالاتر گفتم نمیخواهم. پیشته!
-من خواهان كسب آزادیهای مشروع خود به عنوان یك انسان آزادم.
-خدا -بدون توجه به وجود یا عدم وجودش- میداند. خدا میداند كه من میخواهم آزاد شوم از دست تمام بندها و قیدهای تو.»

این ترجمه-تاویلی انسانگرایانه (اومانیستی!) از بخش آغازین شعر I want to break free از مرحوم Queen بود. بقیه بخشهایش را تفسیر نكردم چون به نفعم نبود. (مثلا اینكه كسی بابت اینكار به من پولی نمیداد و همه میدانند كه ناشران چقدر خسیسند و همچنین دلایلی مشابه… (; )

من همش رو میخوام! من

من همش رو میخوام!
من همش رو میخوام!
و همین الانم میخوامش!»
شاعر كه یك چنین چیزی گفته. من هم موافقم باهاش. من هم همه اش رو میخوام و همین الان هم میخوام. مهم نیست چی هست و چی میخواد باشه. مهم خواست منه.

و همینطور نگاهی به این

و همینطور نگاهی به این نوشته رامین بیندازید. یك زمانی من و او كارمان این بود كه دنیا را تحلیل كنیم (و البته بعد از مدتی این دنیا خیلی سریع همگرا شد به یك سری چیزهای محدود این دنیا). حالا كمتر اینكار را میكنیم ولی هنوز كه هنوزه شنیدن یا خواندن نگرشش تامل برانگیز است.
راستی قرار است دوباره شروع كنیم به تحلیل اطرافمان. یك چنین پروژه ای داریم انگار! درست میگم؟!